X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 29 آبان 1396 ساعت 11:44

ساعت شش صبح بیدار میشم ، آشپزخانه را مرتب می کنم و لذت میبرم، این تایم را خیلی دوست دارم، ظرف یک ساعت همه جا دسته گل میشه...جلوی حمام رد میشم، لباس هایش رو از شب قبل توی تشت خیسانده که بشوره...توی دلم می گویم که این دست ها فقط باید پیانو بنوازه، میرم سر وقتشون، با حوصله می شورم و توی آفتاب پهن می کنم. تصور می کنم لبخند شیرینش را با دیدن این صحنه ....

***

امریه روبرویم نشسته تا کارهایش را پیگیری کنم ...تلفن زنگ می خورد می گوید تحقیقی دارم در مورد سازهای کوبه ای هند.چطوری از گوگل ترنسلیت کمک بگیرم، راهنمایی اش می کنم. می گوید نت نداریم، این نت ها را چه کرده ای بهار؟می گویم لازم داشتم حتما...می گوید عجب مامانی هستیا...مامان باید همیشه بوی قرمه سبزی بدهد باید همیشه قرآنش توی دستش باشد و نماز و دعا بخواند ...از خنده ریسه می روم، جلوی دهنم را می گیرم . با بله و نه جوابش را می دهم و یواشکی می خندم .نمیشه با حضور امریه بلبل زبانی اش را جواب دهم...می گویم حالا می آیم خانه حضوری صحبت می کنیم ...اینها گودزیلا هستند نه بچه ...والله به قرعان...


دزدی تو روز روشن

سه‌شنبه 23 آبان 1396 ساعت 08:35

غروب زیبای  یه روز پاییزی تویه پارک قشنگ با هوای ملس و دلچسب، کنار مجسمه یادبود حیدر علی اف نشسته بودیم، داشتیم برنامه ریزی می کردیم که کجا بریم، چیکار کنیم که  دیدم یه سبد گل رز قرمز خیلی بزرگ براش گذاشتن، رزها چشمک می زدند.گفتم میرم یه گل به خودم تقدیم کنم، صدای بچه ها در اومد که نهههههه نرو زشته ...ولی کودک درون، شیطنتش گل کرده بود، یه شاخه گل رز زیبا تقدیم خودم کردم و تا آخر شب همراهم بود، حتی توی رستوران گذاشتمش تو لیوان آب...

( تعداد کل: 300 )
   1       2       3       4       5       ...       150    >>