X
تبلیغات
رایتل

آروم جونم بدون تو دیگه نمی تونم ...

چهارشنبه 28 تیر 1396 ساعت 12:03

نمیدونم چطوری حس ام رو بهتون منتقل کنم وقتی که پر انرژی توی باشگاهی و این آهنگ زیبا پخش میشه، تمام دخترکان با صدای بلند همخوانی می کنند و باشگاه رو میزارن رو سرشون...مربی شیطون و پر انرژی اصفهانی که نظیر نداره


تو چشای تو
یه جادوی خاصی هست
تو نگاه تو
انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو
فراموش می کنم وقتی
به تو نگاه می کنم


تو همه ی عمر
مثل تو رو ندیدم
یه جورایی خاطرت
عزیزه عزیزم
از دیدن تو
سیر نمیشه چشم من
به تو نگاه می کنم

تو چشای تو
یه جادوی خاصی هست
تو نگاه تو
انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو
فراموش می کنم وقتی
به تو نگاه می کنم

تو همه ی عمر
مثل تو رو ندیدم
یه جورایی خاطرت
عزیزه عزیزم
از دیدن تو
سیر نمیشه چشم من
به تو نگاه می کنم


وقتی که نزدیکم به تو انگار
دلم می لرزه هر دفعه صد بار
واسه ی حسی که به تو دارم
به تو نگاه می کنم

عزیزِ جونم نامهربونم
گوشه ی چشمی به این دلِ خونم
واسه ی حسی که به تو دارم
به تو نگاه می کنم

آروم جونم
بدون تو دیگه نمی تونم
به خدا خسته ست این دل خونم
بدون تو دیگه نمی تونم
نمی تونم

****

فردا با دخترکان باشگاه عازم اردو  هستم. بیاد همه تون هستم، و کنار رودخانه یا چشمه لیست دعامو باز می کنم و براتون انرژی مثبت میفرستم

اردوی قبلی که حدود سه  یا چهار سال پیش بود(بهشت گم شده) کل مسیر را توی مینی بوس در حال رقص بودیم.حتی توی دل شهر و ترافیکش پرده های مینی بوس رو کشیدیم و حرکات موزون ادامه داشت

دوستی همراهم بود توی آن سفر

بیاد ماندنی ...

شنبه 24 تیر 1396 ساعت 18:47

مهمانی دیشب عالی بود...هوای مطلوب دل من خنککککککککککک....مخصوصا تو تراس ویلا...یه تایمی همه کپ می شدن تو ویلا ولی من از حیاط دل نمی کندم، از همون پشت پنجره نگاشون میکردم و غرق در شنیدن حرف های استاد مهربان...

استاد، شخص بزرگی بوده و هست...رئیس کل ...، مستشار ایران در کشور .... تحصیلات دکترایش در استرالیا...آنچنان برایمان سنگ تمام گذاشت، آنچنان پذیرایی کرد و خوشحال بود که تمام مدت من خجل می شدم از محبتش ...جوجه کبابش محشر بود...درخت زردآلویش نیز...چطور می شود که استادی اینقدر به دانشجوهایش محبت می ورزد...می گفت ورودی های 94 متفاوت بودند...

تمام مدت همکلاسی منو می چلوند و در آغوش می کشید... میگه بیا بو ات کنم ...لبخندی شیطانی زدم زدم و گفتم یاد کی میندازدت...خودم خوب میدانم

بمیری ای عشق ...

****

فرفروکم سوپرایز شد....هیجانی دارد بی نهایت

***

می نویسم 23/4/1394  که یادم نرود...دو تا اتفاق قشنگ زندگی ام ...

***


دیروز اگر دستم به پسر عمو می رسید مثل گنجشک کله اش رو می کندم

دل اکم ...

پنج‌شنبه 22 تیر 1396 ساعت 18:22

دل اکم هیجان داره ...تاپ تاپ تاپ می کوبه به سینه ام ...

پایان نامه ام داره به مراحل نهایی نزدیک میشه، قسمت تقدیم به...  رو آماده کردم و یه لبخند گنده روی صورتم نشست، باورم نمیشه روز موعود داره میرسه ...

***

به پرنسس تلفن زدم و گفتم برات سوپرایز دارم...میگه چی؟ گفتم کارت استخر هتل..... (هتل معروفیه) میگه برووووو . اون هدیه مال کسی دیگه است(منم هدیه گرفتمش) فکر کنم توقع خرید هواپیما داره ازم

***

امریه میگه که ناهار و شام ندارم، هماهنگی کردم و براش ردیفش کردم، اینقدر ذوق کرد، گفت کمک هاتون هیچ وقت از یادم نمیره ... و من توی دلم به دیگرانی فکر کردم و کمک هایشان به من ...خدایا صد هزار مرتبه شکرت

***

فردا دکتر ... با گروهی از بچه های ارشد به باغ خصوصی اش دعوتمان کرده ، جای عزیزانم سبززززز فسفری


دختر ذلیل...

سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 15:17

خواهر شوهر پسری داره دوست داشتنی...کلاس دهم هست، زردک هست با صورت کک مکی. از بچگی به من علاقه داشت و منم دوستش داشتم.تو این مدتی که مادرش بیمار و زمینگیر شده، مثل یه پرستار ازش مراقبت کرده، تمام کارهای خونه اعم از خرید و پخت و پز و حتی شستشو...پسر آرام و خوشرویی هست.سر به سرش میزارم میگم باید یه دختر بیارم بدم بهت.میگه فعلاً تصمیم به ازدواج ندارم

چند روز پیش که رفتم خونه شون می بینم روسری ام نیست، این ور بگرد اونو بگرد، تا آقا قایمش کرده

دیشب پیام داده که حوصله ام سر رفته، دلم گرفته...کلی باهاش حرف زدم  و بهش گفتم که این روزهای سخت میگذره و دعای مامانت باعث میشه خوشبخت بشی و اینکه آدم بزرگی هستی در عین حال که بچه ای...

روز جمعه دعوتش کردم خونه ، یه ناهار مفصل ، عصر هم گردش دو نفره و شام بیرون...فکر کنم خستگی از تنش بیرون رفت واسه یه مدت کوتاه


****

فرفروکم جمعه به دنیا میاد.دیروز با همدیگه رفتیم بیرون، منو برد گردوند، گفت میخوام ببرم برات آب میوه طبیعی بخرم، گفتم دخترجان ترافیکه نمیخواد...جاتون سبز انبه و توت فرنگی و پرتقال تازه

چند روزی باهاش سرسنگین بودم، یه خورده کولی بازی در آوردم که چقدر با دوستات وقت میزاری، باید به تمرینات برسی ،باید به برنامه هات فکر کنی.. باید برای منم وقت بزاری ...می پرسه به آیناز حسودیت میشه ؟

صدای کامپیوتر مهندس که میاد ، از تو اتاق داد میزنم صداشو خفه کن اما فرفروک بالای سرم، وقت ظهر بتهون و باخ میزنه، جولای چایکوفسکی میزنه و من به خواب عمیقی فرو میرم.خدا کنه که آدم میلش به چیزی باشه، هر سختی براش شیرینه...

من یه دختر ذلیل واقعی ام ....نفسم به نفسش بنده ...


زندگانی اش ...

یکشنبه 18 تیر 1396 ساعت 18:35

کودکی و نوجوانی اش در روستا گذشت، روستایی با مردمان، کشاورز و زحمتکش،و جوانانی تحصیل کرده و روشنفکر..سال ها پیش به اینجا کوچیده اند شاید کوچانده شده اند...زبان و گویششان ، با تمامی روستاهای منطقه متفاوت است .رسم و رسوماتشان نیز...در سختی ها و شادی ها دوشا دوش همدیگر و کمک به حال هم.در کنارش هم ایضاً دخالت ها و دلخورهایی هم ...

از همان ابتدا اهل کار و یاد گرفتن بود.در سن ده سالگی پا به پای مادرش کار می کرد، پیت روغنی را زیر پایش می گذاشت تا قدش به اجاق گاز برسد.با بادمجان یتیمک آشپزی را شروع کرد.بز دوشیدن را امتحان کرد، دوشیدن گاو خاکستری رنگ را هم...بردن بزهای چموش و سپردنش دست چوپان را نیز ...شاید نیازی به کمک او نبود زمانی که دو برادر بزرگ تراز خودش توی خانه داشت.اما چیزی درونش نمی گذاشت بی تفاوت باشد...انرژی و احساس مسئولیت خاصی ...

ماشین آش فروش که به ده می رسید با اولین صدای آش داغ...دخترک مثل فنر از جایش می پرید...ظرف مخصوص و چادر گلدارش را می پوشید و میرفت...(دخترک جانت در برود بگیر بخواب، تو چکاره ای این وسط)

مادرش صبح زود، ماست و آب را قاطی می کرد و درون مشک می ریخت، آنقدر باید تکانش میداد تا دوغ و کره اش از هم جدا شوند.با عشق کارش را انجام میداد.لذت میبرد از بزرگی کردن... مهمانانی داشتن از شهر،قرار بود دخترک مشک بزند، پسر مهمان روی سکوی جلوی خانه نشسته بود و زل زده بود به دخترک، مشک زدن همراه میشد با تکان بدن دخترک، نه می توانست کارش را رها کند نه توان آن را داشت که به پسر بگوید نگاهش نکند...

نان پختن را هم دوست داشت، از گرده های کوچک شروع کرد، گرده های کوچک و تپلی، مادرش می گفت این اولین نان ها را هر کسی بخورد سرش درد نمی گیرد.دخترک قصه هم خوشحال گرده ها را به عموهایش تقدیم می کرد.

کمی بزرگ تر که شد، لگن بزرگی از خمیر درست می کرد و چقدر انرژی می برد این خمیر کردن آرد، پیمانه خاصی نداشت، باید به طور چشمی حدس میزد چقدر آب لازم است که خمیر نه سفت باشد نه شل ...آنقدر ورز بدهی تا یک دست شود، صاف و نرم... .چانه را اندازه بزنی همه یک دست و  هم اندازه . پوست دستش از تماس با خمیر و ورز دادن قرمز میشد و می سوخت. مادر با تیر و تخته چانه خمیر را پهن کند و دختر مدبرانه آتش را میزان کند ، خوب بپزد نه خام باشد نه سوخته...

انگشتر زیبایی داشت، از انگشتش بیرون آورده بود که خمیر توی سوراخ هایش نرود، یه لحظه متوجه شد که ای داد، زانویش روی انگشتر رفته و مچاله اش کرده انگشتری یادگار مادر بزرگش ...

****

کودکی اش شیرین بود، نسبت به همولایتی هاش رفاه داشت، تفریح داشت، آسایش داشت.اما روستا بود دیگر سختی ها و مشکلات خاص خود را هم داشت...برای دبیرستان رفتنش راهی خانه عمویش کردند، آنقدر سختش بود که نگو، حتی اصرار کرد نمی روم، اما مادرش سفت و سخت جلویش ایستاد که هر گز...باید مدرسه بروی...مادرش خواندن و نوشتن نمی دانست اما با سواد بود، بافرهنگ...


با زن عمویش هفت سالی اختلاف سنی داشت. رفیق بودند با هم، عمو سختگیر و مذهبی...دخترک اما از همان ابتدا مدلش فرق می کرد، آزادی را دوست داشت و از محدودیت بیزار...سال های دبیرستان سرشار از خاطرات تلخ و شیرین ...سال های خواستگاران سمج و عشق پنهان دخترک در دلش ...



( تعداد کل: 258 )
   1       2       3       4       5       ...       52    >>