X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دوست داشتنی های من ...

یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 18:32

برنامه ریزی واسه سفر و  تصور لحظه به لحظه زمان دیدار...
تماشای عکس های سفر قبلی ... یادآوری و مرور خاطرات شیرینش ...
شنیدن صدای تار و  ارکستری که آهنگ محلی مورد علاقه ات را می نوازد و همراه پرنسست دستمال به دست وارد میدان رقص بشی ...
لحظه ای که سایت سنجش رو باز می کنی و کلمه مجازززززززززززز رو می بینی ... تماس میگیری با بنر کوچولو ... چیزی رو بهانه می کنی و حواسش رو پرت ، بعد یه دفعه و بی مقدمه میگی که مجاز شدم ...
سالن انتظار فرودگاه که ... بارها و بارها تو ذهنت تصورش کردی ... عطر گل نرگس...
وقتی که جنسیت برادر زاده رو می شنوی ، آن طوری که می خواستند بشود ...
شنیدن آهنگی خاطره انگیز ...
موسیقی و موسیقی و موسیقی ... بشه جزیی از وجودت ...
رانندگی با اوسکار موقع غروب آفتاب و خنکای نسیم همراه با آهنگای مورد علاقه ... و پیچیدن باد لای موهات ...
سفر ناگهانی و غیر مترقبه ... در عرض چند ساعت آماده بشی ...
همسفر شدن با خاتون و آرزویی که سال هاست داشتی ...
دیدن یواشکی اولین هنرجوی پرنسست ...
ضبط کردن یواشکی ساز زدنش و فرستادنش برای دوستان ..
وقتی که اطرافیانت آنچنان از منش مهندست صحبت کنند و تو توی دلت بگی که توش خودمو کشته و بیرونش مردمو...
مرور خاطرات و نوشتن اونها... طوری که ساعت ها می تونی غرقشون بشی و خوش باشی...
گلدان های گل تو تراس که تعدادشون به عدد 4 رسیده و با لذت آبیاری کردنشون ...

ته دیگ های آبگوشتی شده توی قابلمه و 4 قاشق همزمان ...

حیاط خونه باغ و اون تخت وسطش ... چیدن پرتقال و نارنگی و گل نرگس ... 

شادی  و موفقیت اطرافیان و عزیزان دلت ...

لحظه ای که زنگ میزنه و میگه بهار قبول شدممممممممممممممممممم و بهاری که بهت زده میگه کی امتحان داده بودی؟

فرودگاه و لحظه ای که اون بسته که از راهی دور اومده رو تو بغلت می گیری و اشک و اشک و اشک ....



زیباترین چشمک دنیا

دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 18:34
وقتایی که مجموعه ایروبیک از تئوری های مدیریت هم سخت تر میشه ...
یک دو سه چهار     پنج شش هفت هشت
خودمو به چالش می کشم ، باید باد بگیرم، هم صدا می شم با ضرباهنگ مربی و می شمارم ، یک ، دو .....

اونقدر علاقه دارم به ساعت خوش، که به چشمانی پف کرده و مغزی هنگ کرده میرسم باشگاه، یه ربعی که می گذره تازه شارژ میشم و شروع می کنم به شیطنت ...




زیباترین چشمک دنیا ...
گلدونه حالش بده ، مسموم شده ، زنگ میزنه میگه بهار، بیا درمانگاه ... سریع آماده میشم ، اوسکار رو مهندس برده ، با ماشین آقای پدر میرم، سرم تو دستشه ، رنگش زرد شده ، نگرانش میشم ، چی شده دختر ؟؟؟؟ چشمکی میزنه و لبخند، زیباترین چشمک دنیا، منم بق کردم و نگاش می کنم ، ماتم برده از حرکتش ... میگه الان بهترم ...کمی آروم میشم.
 آقای پدر زنگ میزنه با عصبانیت بجای احوال پرسی میگه ماشینو کجا بردی؟ بی مهری میکنه ، منم دل نازک... دلم میشکنه بدجور ... گلدونه که مرخص شد میام خونه ... میشم برج زهر مار ... هیچی نمی گم ، تلاش می کنم که ساکت بمونم ...اوضاع دستش میاد، می فهمه که کارش بد بوده ...
فرداش قراره بریم خونه خواهر شوهر بزرگه، دختری مهربان و دلسوز ، بچه هاش از خودش عزیزتر ... آقای پدر میگه بهار تو میای ؟ با ناراحتی نگاش می کنم میگم نه ... دلم می خواد ولی به خاطر رفتارت نمیام ... اصرار می کنه ، میگم هر وقت دلم خواست خودم میرم ... می بینه که اگه بره بازخواست میشه که بهار و بچه ها کو ...
بر می گرده میشینه روی مبل... اونقدر غرور داره که معذرت خواهی نکنه ... پرنسس شیطنت می کنه ، میگه یه حرفی یه چیزی ... از دلش در بیار ... مارموز لبخندی میزنه و میگه من منظوری نداشتم ... از فرصت استفاده می کنم میگم در صورتی می بخشمت که اون کارت هدیه رو تقدیم کنی ... کمی دست دست می کنه و صدای خش خش میاد ... و کارت هدیه ای که تقدیم می گردد... پرنسس هم از اون طرف ندا میده که نصفش مال منه ، آخه من وساطت کردم ...

( تعداد کل: 19 )
   1       2       3       4       5       ...       10    >>