X
تبلیغات
رایتل

انسان نیاز به انتخاب سرنوشت دارد نه پذیرش آن ....

چهارشنبه 29 مهر 1394 ساعت 07:49

روزی که شروع کردم به یادداشت دلنوشته هایم در وبلاگ ، هیچ چشم اندازی از آینده نداشتم ، یعنی قابل پیش بینی نبود برایم ... نمی دانستم همین وبلاگ شمال  را به جنوب گره می زند ... از دل پایتخت می گذرد ... مثلثی درست می کند از عشق...  از مهربانی ...

نمی دانستم که روزی این نوشتن ها به کارم بیاید... به خیال خودم کاری تفریحی بود و برای دلم ... هر چیزی را که یاد بگیری یک روزی ، یک جایی که فکرش را نمی کنی به کارت می آید ...  وبلاگ گروهی درست کرده ایم برای درس و دانشگاه ... د رآنجا می نویسیم ، با عشق ، با شوق یادگیری بیشتر ...


***

انسان های همفکر و هم روحیه همدیگر را پیدا می کنند ... جذب می کنند...

استادی دارم هم سن و سال خودم ، اصلا کپی بهار است ولی خیلی با سوادتر و داناتر ... فوق العاده پرانرژی ، مهربان، با انگیزه، و سرشار از انرژی مثبت ... لبخند از روی لبش محو نمی شود ... درس آمار را آن چنان با زندگی روزمره گره می زند که متوجه نمی شوی دو ساعت کلاسش کی تمام شد ... بغل دستیم هم به طور تصادفی ، هم تبار درآمد ، هم روحیه ... ده سالی تفاوت سنی داریم فوق العاده شباهت فکری ...

و من اینها را به فال نیک می گیرم .... خدای مهربانم هزاران هزار بار شکر بابت داشته هایم ...


***

چون اخمالویی
چون مهربونی
چون خوبی
چون وقتی هستی دقیقا میدانم چرا باید صبح ها از خواب بیدار شوم!
چون لبخندهای کجکی ات را...
چون خوابیدنکی سیگار کشیدن هایت را...
چون برای "ما" آشپزی کردنت را...
چون صدایت را...
چون پیراهنت را...
چون "جانم" گفتنت را...
چون ابروهای پهنت را...
چون آن لحن زیادی متقاعدکننده ی لج درآرت را!...
چون تلفظ اسم خوبت را با آن میم مالکیتی که چقدر بهش می آید را
...
چون خوش سلیقه ای
چون موسیقی دوست داری
چون عکاسی دوست داری
چون از جذبه ات گاهی می ترسم حتی!...
به خاطر آن لواشک هایی که شبیه آبنبات چوبی بودند!...
چون آغوشت امن ترین جای دنیاست
چون "جغرافیای کوچک من بازوانِ توست"
چون صدای قلبت را...
چون حوصله ی سربالایی راه رفتن نداری!
چون زمستان را دوست نداری
چون عزیزی
چون عشقی
چون چشم هات در نور یک کمی عسلی  می شوند
چون گیتار مشکی ات را دوست داری
چون آن طرز کوله پشتی بر کتف انداختنت را...
چون آن طرز معروف خداحافظی کردنت را...
چون بچه ها و پیرمرد ها را دوست داری

+ مهدیه لطیفی


...

چون قابل پیش بینی نبودنت را

چون مهربانی بی حد و اندازه ات را

چون دقیق و نکته سنج بودنت را

چون مرموز و تودار بودنت را

چون بهارم صدا کردنت را

چون اشتباه خودت را گردن دیگران انداختتنت را



برووووو ...

یکشنبه 26 مهر 1394 ساعت 13:58

تلفنم زنگ میخوره ... شماره رو نمیشناسم ... با حالتی مردد جواب میدم ... مثل رگبار حرف میزنه ... گله میکنه ... نبایدم بشناسی ... احوالی نمی پرسی و پشت سر هم ....

یهو یادم می افته که کیه ... با روی خوش جوابش میدم ... حال و احوالی ... نه....  می بینم بدجور توپش پره ... صد در صد می دونم که قضاوت ناحق میکنه و حرف های بی سر و ته یه رابط رو از روی احساس پذیرفته و تحویلم میده ... اولش جا میخورم در شان خودم نمی بینم که جوابش بدم ... کلی آرومش کردم باهاش حرف زدم که عجولانه قضاوت نکن ... خوب که آروم شد دلم طاقت نیورد به شدت تمام جوابش رو گذاشتم کف دستش ... باورش نمیشد که این بهاره ... کمی ساکت شد و شروع کرد به توجیه حرفاش .... منظورم این نبوده ... من تو رو تو بیشتر از همه اطرافیانم دوست دارم ... تمام درد دلهام پیش تویه ...به همه گفتم که بهار با بقیه فرق داره ...  هر چند آرومش کردم و سوء تفاهم رو براش حل کردم ولی دیگه اون آدم قبلی برام نخواهد بود ...  فقط ارتباطات اجباری ... چطور تونست به خودش اجازه بده و اون حرفا رو به زبون بیاره ... 

مدلم جوری که به راحتی از دست کسی ناراحت نمی شم. یعنی بنا رو میزارم به برداشت اشتباه خودم یا اینکه طرف منظورشو خوب بیان نکرده ... اگه ناراحت بشم یه زمانی رو لازم دارم برای فراموش کردن ... اون تایم که بگذره باید کلی به خودم فشار بیارم که اصلا سر چی ازش دلخور بودم ... ولی بعضی وقتا دیگه طاقتم طاق میشه ....


از دلم و مهرم  بیرونت می کنم برای همیشه ....

( تعداد کل: 10 )
   1       2       3       4       5    >>