X
تبلیغات
رایتل

قصه عشق ....

چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 11:37

 

از منزل عشق رخت بر در گیرید

ورنه ز فراق دست بر سر گیرید

ور نیست شما را خبر از محنت عشق

در من نگرید و عبرتی بر گیرید.

                                                جمال الدین اصفهانی

 

مادر روزگار، عشق و فراق را به یک شکم زاده است: دو کودک توأمان که عمرشان به درازای خلقت آدمی است. تجربه اندوختگان عالم عشق، آن را که دست در دست عشق می‌نهد، چنین نصیحت کنند: یا پای فراق داشته باش، یا سر خود گیر! و هر عاشقی که مبتلای غم عشق است، خود آیینه‌ای است عبرت یاران را. محنت عشق، چنان امانت سنگینی است که کون و مکان از تجربه کردنش سر برتافتند و فرزند آدم که ظلومی و جهولی در جبلّت اوست، از خامی یا مشتاقی، شانه زیر بار آن داد و کشید آنچه کشید.

پیام اصلی جمال الدین اصفهانی درین رباعی محزون این است که اگر خواهید در غم عاشقی نمانید، عاشق مشوید (البته اگر توانید!). شاعر خودش را نماد بارز گرفتاریهای عشق می‌داند و از تازه‌آمدگان و نوباوگان وادی عشق می‌خواهد که از حال و روز او عبرتی برگیرند و آنگاه سر در سر این سودا نهند.



ـ ای عشق! چه دردی تو که درمانت نیست

ـ ای کشته چو من هزار در پای غمت

ـ اشک چشمم بهر نثار غم توست

ـ یک شب به مراد دل کسی شاد نزیست

ـ هجران تو از دو چشم من خواب ببرد

ـ دردا که دلم ز هجر خون خواهد شد

ـ بر من غم عشق بی نهایت برسید

ـ هر دم ز توام غمی دگر باید برد

ـ این عشق تو و فراق دیرینه نگر

ـ در فرقت تو دیده پر از خون دارم

ـ در عشق تو تیره حال چون خال توام

ـ ای دل! غم را نهاد باید گردن

ـ در محنت ازین گونه کسی زیست؟ بگو

***


بعداْ‌نوشت:


از دیروز کلی فکرم مشغول بود... اونقدر که سر کلاس هر چی تلاش می کردم که تمرکز کنم ُ باز حواسم پرت می شد ...

به این موضوع هم زیاد فکر کردمُ به این نتیجه رسیدم که عشق ممکنه تو هر سن و سالی سراغ آدما بیاد یکی تو ۱۷ سالگی یکی تو ۲۰ُ یکی تو ۳۰ و شاید هم توی ۴۰ سالگی ...

اونقدر آرام آرام اتفاق می افته که احساس نمی کنی چطور دلبسته و وابسته شدی ... خیلی وقتا ممکنه که جبهه بگیریم که نه برای ما اتفاق نمی افتهُ‌ ما فرشته ایم ُ عاقلیم ُ دانای روزگاریم ....

ولی اتفاق می افتد به همین سادگی ... ساده تر از اون که فکرشو بکنی ...


بعضی وقتا با پیش اومدنش نمی تونیم مبارزه کنیم ُ جلوشو بگیریم ولی یه کاری می تونیم بکنیم ... که عشق رو مدیریت کنیم ... پاک و معصوم نگهش داریمُ بعضی وقتا لازمه که تو دل خودمون نگهش داریم و بزرگش کنیم ُ ُ لازم نیست اسیرش کنیم و به بند بکشیمش ... اگه واقعا و قلباْ دوستش داریم بگذاریم آزاد باشه ... آزاد و رها ....

این دوست داشتن واقعیه ....


می دونم نوشتن این پست دیوونگی بود ولی نوشتمش دیگه ....


قدر دانی و تشکر از عزیزانم .....

شنبه 23 آبان 1394 ساعت 07:52

دیروز با وروجک ها صحبت می کردیم بحث داغی بود ... پرنسس شکایت کرد که چقدر این روزها فشار میاد بهش ... از اینکه به پیانو و باشگاهش به سختی میرسه ، از اینکه مجبوره کلی تو کارای خونه کمکم بده...  و فهمیدم که چه بهار خودخواهی شده ام .... ازشون عذر خواهی کردم ، گفتم که میدونم،   درکشون می کنم ، ازشون خواستم یک سالی رو تحمل کنند، قول دادم براشون جبران کنم... گفتم که اگر شما و آقای پدر منو همراهی نکنید ، واقعا نمی تونم این شلوغ کاری هامو دنبال کنم ...

از مهندس خواستم که پرنسس رو همراهی کنه ، هواشو داشته باشه ... و چقدر خوبه که هر دو حرف دلشون رو زدن ... یه چیز جالبی مهندس گفت که دهنم باز موند ... رو به پرنسس گفتش که درسته که ما ماشین فلان و فلان نداریم ، درسته که خونه مون خیلی بزرگ نیست ولی ما خوب زندگی می کنیم ، قدر خودتو بدون ، قدر شرایطت رو ... تعداد کمی از آدم ها هستن با این شرایط، که اینقدر برای باشگاه و موسیقی و ... هزینه می کنن... برای خودت ارزش قایل باش ... منم تو دلم ذوق می کردم از حرفای بزرگونه اش که وای... این پسرک منه ؟ ...

و اما ...

دانشگاه که حسابی خوش میگذره ... همکلاسی ها عالی هستند ... همه آدم حسابی و پست های خوبی دارند... مدیر فلان مدرسه ، مسئول فلان  شرکت، معاون آموزشی مدرسه 600 نفری و ... ولی دور همدیگه که جمع میشیم ، همه چیز فراموش میشه ، همه دغدغه ها ، گرفتاری ها ...  میشن بچه های شیطون و بازیگوش...  دیروز جمع شدن دور اوسکارمیگن: می خوایم ماشینامون رو تو پارکینگ بزاریم با اوسکار بیاییم ...  گفتم  باشه موافقم ولی مگه اوسکار چند تا جا میشه ؟ اون یکی اسم ماشینش رو گذاشته حسن ... فکر کنم تا آخر ترم ، همه ماشین هاشون اسم داشته باشه ...

 

یه پارچه خریدم که دامن بدوزم ، میزارمش روی تخت که یاد م بمونه ، روز بعد میزارم توی کمد ، روز بعدترش میاد کف اتاق ... و این چرخه برای چندمین بار تکرار میشه ... یاد روزهایی که لباس می دوختم و عکسشو اینجا میزاشتم ...


***

یک تشکر و قدردانی که به آقای پدر بدهکارم .... بابت لقمه های تمیز و مرتب و پر از گردویش ... من قدرشو می دونم ...

***


مهربانی ات را مرزی نیست

یقین دارم فرشته ای قبل از آفرینشت قلبت را بوسیده...

همراه همیشگی من ....

تو اندازه دنیای منی ...

فیت فیت ...



( تعداد کل: 8 )
   1       2       3       4    >>