X
تبلیغات
رایتل

عزیزانم ...

چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت 08:53

این دو روز گذشته رو حسابی ذهنم درگیر بود... گوشی جان که دو سال پیش خریدمش و بهترین خاطرات رو باهاش داشتم داشت اذیتم می کرد. طی اقدام ضربتی اقدام به خرید گوشی نو کردم. به حساب خودم رمز اینستاگرامم رو داشتم ... ولی نمی دونم چی شد که اشتباه کرده بودم. از بس که عجول هستم اینقدر رمز تو رمز کردم بدون مشاوره و کمک از کسی که تا الان نشد بازیابی اش کنم ... یه اخلاقی دارم که تا حلش نکنم فکرم آروم نمیشه ... به قول دوستم که می گفت وای به روزی که به چیزی پیله کنی ...

تو اوج درگیری ذهن، از تهران خبر رسید که نیروهایی که معرفی کرده بودیم تأیید شدند آنچنان روزم زیبا شد که هر کس نفهمه میگه شاید فامیلاش باشن ...

اگر قسمت باشه قرارهست سه روز اول تعطیلات رو بوشهر باشیم و بقیه رو اهواز ، آبادان و خرمشهر ... امیدوارم که سال جدید برای تک تک دوستان عزیزم پر از سلامتی و رفاه باشه ...

از بوشهر خاطرات زیبایی دارم. سومین سال پیاپی هست که میرم اونجا ... با مرور خاطراتش دلتنگ میشم ... غمی شیرین ... 

پیشاپیش سال نو بر همه عزیزانم مبارکککککککککککککککککککککککک... قول بدین با خاطرات خوب برگردین پیشم ...




تبسم


خرجی ندارد ولی چیز های بسیاری را می آفریند

بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند ،

گیرنده اش را ثروتمند می سازد

من احساساتی ... کلمه ای غم دنیا را به دلم میریزد و کلمه ای دیگر شادی دنیا را ...

چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 09:25

اونقدر که دیشب حالم بد بود و ازناسپاسی مهندس  اشکم دراومد (می گوید ادای مادرهای دلسوز را در نیاور)  ولی الان کلامی از یه متقاضی امریه جبرانش کرد برایم ...

برای گذراندن طرح خدمت سربازی اش مراجعه کرده ، لهچه شیرین لری دارد . مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه دولتی با معدل بالایی دارد.

با حوصله راهنماییش می کنم .. فرم را پر می کند می گویم که با رئیس صحبت می کنم ببینم نظرش چیست.... موقع ترک اتاق بر می گردد و نگاهم می کند می گوید کمتر اداره ای مراجعه کرده ام که اینطوری برخورد کرده باشند . می گوید شهر خودم که مراجعه کردم آنچنان بد جوابم دادند که انگار بهشان توهین کرده ام. انگار که من در شأنشان نبودم...

. با دلی شاد اتاقم را ترک می کند.

لبخندی میزنم ... خدایا شکرت که روزم رو قشنگ کردی ...

خدایا کمکم کن تا هیچ وقت فریب این صندلی را نخورم . بدانم که در روزهایی نه چندان دور، بابا لنگ درازی بود که دستم خودم را گرفت...روزی بود که با هزار استرس و نگرانی از پله های اداره بالا آمدم ، آینده ای مبهم روبرویم بود...


بیا باز فریب بخوریم 
تو فریب حرف های مرا و
من فریب نگاه تو را 
مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد
که تو از من چشم برداری و
من نگویم
که دوستت دارم

"
شهاب مقربین"

( تعداد کل: 6 )
   1       2       3    >>