X
تبلیغات
رایتل

با خاتونم ...

یکشنبه 28 آذر 1395 ساعت 11:15

جشن تولد دعوت میشم، خاتونم زنگ میزنه که میای پیشم؟ گفتمش تو رو با باشکوه ترین جشن های عالم هم عوض نمی کنم.میام پیشت...دو روز رو در کنارش بودم،می گوید چطور تو دلتنگ پرنسست می شوی من هم دخترکم رو میخواهم...

شب هنگام می گوید رختخوابت رو کنار خودم پهن کن، به فاصله ده سانتی متری اش پهن می کنم، گوشه اش را می گیرد و می کشد سمت خودش می گوید بیا نزدیکتر... مچاله می شود، می خندد ...می خندم ... پسر عمو را راهی اتاق دیگر می کنیم ...

می خوابد و چشم باز می کند... وای هنوز گوشی تو دستته؟ لبخندی تحویلش می دهم .می گوید بابام بسوزه معتاد شدی رفت


سفری یک روزه داشتیم به کمی جنوب...دیدار با دوستان خانوادگی ....

شبش هم نوه هایش آمدند، نوه های شیطان و با مزه ، اینقدر شلوغی کردند که نگو و نپرس... تمام زندگی اش را به هم ریختند. آخر شب نگاهی کرد وگفت تو فردا بری که اینا رو جمع می کنه؟ گفتمش نگران نباش

صبح زود بیدار شدم، جارو برقی کشیدم تمام خونه رو ، ریز به ریز حتی لبه های موکت ها و قالی ها رو، گاز رو پاک کردم، میگه ولش کن ننه، خودتو اذیت نکن. گفتم اذیت نیستم با عشق کار می کنم .. .حیاط دراندشت رو جارو زدم اون هم تو نسیم خنک صبحگانی ، خنک که چه عرض کنم ، سردددددددددد... لحظه آخر در آغوش کشیدمش، اون صورت نرمش رو بوسیدم و راهی شدم...

یه عالمه وسایل برام گذاشته بود از دسترنج خودش،.. هیچ زمانی نخواهم توانست جبرانش کنم ، هیچ وقت اما تلاش خودم رو می کنم برای دلخوشی اش ...

***

رونوشت به بانوی کویر:

من هم با خاتونم اختلاف نظر و سلیقه دارم. من هم خاطرات تلخی دارم از جوانی ام، من هم غیض می کنم باهاش ، دعواهکی هم بعضی اوقات، اما دوز این عشق بالاتر از این حرف هاست.سعی می کنم زودی فراموش کنم ...



چهارشنبه های دوستداشتنی ام ...

پنج‌شنبه 25 آذر 1395 ساعت 18:53

وارد پارکینگ دانشگاه میشم، امریه مون رو می بینم از خوشحالی بال بال میزنم براش.اوسکار رو پارک می کنم  و میام طرفش ، اونم کلی خوشحال میشه حال و احوالی میکنیم ، قبض پارکینگ رو میده دستم، طفلک حساب کرده

وارد کلاس میشم ، این کلاس رو فقط یه جلسه غایب بودم، هر جلسه استاد بهم میگه عجبی بهار خانم تشریف آوردند.عاموووو من فقط یه غیبت داشتم، همکلاسی از اون ته کلاس داد میزنه، غیببت خیلی تو چشم میاد

پروپوزال را تحویل خانم دکتر میدم، چند تا اشکال جزیی میگیره، میگه بدو همین الان تصحیحش کن بیا.در به در دنبال کافی نت میگردم،فرم را دانلود می کنم و اصلاحاتش رو انجام میدم و سریع می رسونم دستش.این تایپ چقدر به دردم میخوره و کارم رو جلو میندازه...

همکلاسی جوانم که تازه داماد شده به ناهار دعوتم میکنه، برام درد دل میکنه از پدری که حمایتش نکرده، خدا رو شکر خودش جوان با فکر و آینده داری هست و همه چی رو مدیریت کرده.بهش میگم مامانت چه حالی داشت که از خونه رفتی؟ میگه همش گریه میکنه، به خودم و پرنسس و مهندسانم فکر می کنم ، چطور طاقت میارم یعنی ... اصلاً زنده می مونم؟؟؟؟ تو ذهنم شب عروسیشون بیاد آوردم بغض کردم

برای تخفیف اینقدر از این ساختمان به اون ساختمان میرم که وقتی میرسم کلاس مثل یه عدد لبوی پاییزی ام ، قرمززززززززززز. استاد میگه چی شد؟ کارت ردیف شد؟ گفتم آره همه چی حل شد... میگم وقتی مثبت فکر کنی هر کار سختی آسون میشه، چشماش رو گرد میکنه و نگام میکنه ... میگه عجبی یکی کارش پیش رفت تو این دانشگاه ...

یکی دو جلسه دیگه دارم دانشگاهم تمام بشه ... دلم برای کلاس های دوست داشتنی ام تنگ میشه ، برای همکلاسی هام، برای مسیر دانشگاه، برای چشم انداز زیبای کلاس هام... باید فکر چاره ای باشم.نمی تونم آروم و بی دغدغه بشینم...


***

بانو..

گوش به حرف این مردم نده

بیا تا من برایت بگویم

چه خوش روزگاریست

عاشقی...

بیا تا برایت بگویمت دلت که با شوق

دیدارش

می تپد

یعنی زندگی

این مردم بس که دنیایی می بینند نه

آسمانی

همه چیز و همه کس را

یادشان رفته

مجنون با عشق لیلی از کوچه ها رد می شد

مجنون از عشق لیلی

مجنون تر می شد

دیوانه را چه به عاقلی

عاشقی هم که میدانی دیوانگیست

و چه دیوانگی شیرینیست

وقتی اشک هایت، خنده هایت

بعض هایت، شوق هایت

دلیل داشته باشد

تنها برایت یک آرزو می کنم

همیشگی باشد

آنکه

مجنونت می کند

همین ...

***

کلیپی تاجیکی برام فرستادن، واسه دختر عمو میخونه ، وقتی می بینمش ناخوداگاه خنده ام میگیره

اونی که گفت عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمونا بسته شده خره



( تعداد کل: 13 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>