X
تبلیغات
رایتل

زنانگی ندارم ...

سه‌شنبه 30 خرداد 1396 ساعت 18:30

پروسه تعویض خانه را دنبال می کنم. کاری است بسیار شاق و فرسایش دهنده روحم... زمین و منزل فعلی باید نقد شود آن هم در این بازار کساد.پسر عمو همراه خوبی نیست ، همیشه باید آنقدر بگویم و بگویم تا زبانم چوب شود...پیکان پژویی دارد هم سن مهندس کوچیکه، آن را هم باید رد کنم برود...خدای من ....

گاهی اوقات دلم می خواد ، مثل بانوان دیگر باشم، که خیالشان تخت و همسرجانشان، همه کارها را ردیف می کند و آب از دلشان تکان نمی خورد.برای هر چیزی باید پیش قدم بشوم، وگرنه معلوم نیست چه پیش می آید...

تمام مچ پایم دردناک است.از بس یا به دیواره تخت می خورد گاهی هم به صندلی پیانو...پیانو توی حلقم است.جایم تنگ است، جایمان...پرنسس و مهندس اتاق مشترک دارند، جوان هستند و نیازمند فضای خصوصی ...مخصوصا فرفروک، که نیاز به تمرین دارد...

دردم از این است که می شود کاری کرد. حالا درست است که به این راحتی هم نیست اما شدنی است...اگر شرایطش نبود، خودم و خودش را اذیت نمی کردم و همین طور ادامه می دادم ...

خانه را بنگاه گذاشته ام، به همکارش سفارش فروش ماشین را داده ام، باید شماره آن یکی دوستش را هم گیر بیاورم برای فروش زمین...

زن فضولی هستم مگه نه ؟؟؟ توی همه کارها دخالت می کنم.دلم می خواهد درونش را بخوانم ...حتما می گوید کاش طلاقش را می دادم از دستش راحت می شدم

مرور خاطراتم

یکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت 11:48

لباسامو می پوشم از پله ها پایین میرم ، میرسم به اسکار عزیزم ... سلامش می کنم و لبخندی میزنم ...

از پارکینگ میام بیرون ... تو مسیر لیست دعای ویژه ام رو باز می کنم تو ذهنم ، یه دستم به فرمان ماشین یه دستم رو به آسمان ... شروع می کنم از بالا ... کسانی که تو آرامشم نقش داشته اند، خانواده ام(همسرو ، پرنسس و مهندس، مادرم ، داداش ها وخانم هاشون، گلدونه و همسرش)، دوستان وبلاگی ام ...

انگشت میزنم ، وارد اتاقم میشم ، کامپیوتر رو روشن می کنم، لیوان صافی دار  پر از اب جوش میاد رو میزم، تشکر می کنم چای سبز میریزم طبق معمول همه روزه ...

سرگرم کارام میشم ، منتظر یه تلفنم، زمان میگذره ... ساعت 10 میشه همکار میاد تو اتاق می پرسه پرنسس تست داد؟ تست چی ؟ موسیقی ...

وای خدایا مگه امروزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هول می شم، به هم میریزم،  زنگ به اینور به اونور ، به استادش زنگ میزنم جواب نمیده ، به دانشگاه زنگ میزنم میگه الان بیادش ...

با پرنسس تماس می گیرم ، تو اتوبوسه، میزنه زیر گریه ... میگم الان میام دنبالت ... بغض می کنه که من چیزی آماده نکردم ... عصبانی میشم که بچه چرا اینقدر بی فکری ؟ چرا همش لحظه نودی ؟

خودمو جمع و جور می کنم ، میگم برو خونه یه کم تمرین کن تا من بیام ... میرم اتاق رییس مرخصی رو امضا می کنه .... راه می افتم ...

بماند که با چه سرعتی اونم با اسکار آب بندی نشده حرکت می کنم ، میرسیم به دانشگاه ، هول کرده ، بغض کرده ، عصبانیم از بی توجهیش ...

به نگهبان میگم میشه در اتاق پیانو رو باز کنی یه کم تمرین کنه ... مهربونه ، قبول می کنه ، می شینه پشت پیانو ، چند تا پسر تو راهرو منتظرن... صدای نواختنش می پیچه تو سالن ، همه ساکت میشن ، تو راهرو قدم میزنم ، یکی از پسرا میگه به دخترتون بگید قبوله ، نگران نباشه ...

در  اتاق 310 رو باز می کنم ، هیأت ژوری نشستن ، چهره های آشنا ... خدایا... سه تاش استادای خودش هستن ... بهش لبخند میزنن ، یکیشون میگه برو بشین یه لیوان آب بخور .. لپاش قرمز شده ... هول کرده ... باهاش حرف میزنن، میگن برو فردا با آمادگی بیا ...

خوشحال میشه ، میخنده ...

با همدیگه بر میگردیم اداره ، همکارا نگاش می کنن، میگن عجب شباهتی ... 

و تا شب هنگام ، صدای پیانو تو گوشم می پیچه ( چرنی ، هانون ، گام، انوانسیون ) صدای همه رو حفظم ...

حالا رفته واسه امتحان ، هنوز زنگ نزده ... خدا کنه همه چی خوب پیش بره ...

***

دیشب نمی دونم چه مرگم شده بود، پر استرس ، دلشوره ، غمی ملایم ...دلم گریه می خواست، دنبال بهانه بودم ، کسی دستم نداد ...

 

 

*******

قافله علم

میاد تو اتاق یه برگه رو میگیره جلو روم ، میگه بخونش ...

می بینم که گواهی پایان تحصیلاتش رو از دانشگاهش گرفته .. خوشحال میشم بهش تبریک می گم ، میگم که مزد زحماتاتو گرفتی ...تشکر می کنه ....

چند ساله اینجا شاغله، پست حساسی هم داره ولی به واسطه نداشتن مدرک دانشگاهی خیلی از افزایش حقوق و مزایا شاملش نمی شد ... می اومد سر به سر من میزاشت میگفت ، خوش شانس بخوای، بهار خانم ... حقوق اونو ببین ، مال منم بعد از این همه سال ببین ...

هم برای اون خوشحالم، هم برای خودم که دیگه دست از سرم برمی داره ...

تو این چند سال گذشته خیلی ها ادامه تحصیل دادند ، همکارانم ، خانم های فامیل(رقیبان اصلیم) ، و چند تا از اولین دوستان وبلاگیم (مثل آقای زنده ، یلدا خانم و الان هم مهندس بزرگ)...

احساس می کنم از قافله علم عقب افتادم، اگه تلاش نکنم حسرتش همیشه به دلم می مونه، هر چی تلاش می کنم فکرش از سرم بیرون نمیره ...

البته این امر به زمان و به مقدار لازم پول احتیاج داره ، ببینم از پسش برمیام یا نه ؟؟؟؟؟؟؟


پست مربوط به 29 شهریور 1393 می باشد...

( تعداد کل: 12 )
   1       2       3       4       5       6    >>