X
تبلیغات
رایتل

خاطره ای از سیزده مرداد سال 1393

شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 18:29

 

سفر رویایی ...

اول بگم که میگن خدا بنده هاشو با سختی ها امتحان می کنه ولی من با محبت دوستام و آشنایانم امتحان پس می دم و شرمنده خدا و عزیزانم می شم . چون می دونم که توان جبران این همه محبت رو ندارم ...

این سفر یه سفر رویایی بود واسه من و خانواده ام ... اگر از چند ماه پیش هم برنامه ریزی می کردم به این زیبایی پیش نمی رفت .

به آسونی مرخصی امضا شد ،  با محبت یه فرشته نجات تو اون ترافیک و شلوغی محل اسکان هم به فاصله 5 دقیقه تا حرم ردیف شد ...

قسمت مهم قضیه، مهندس هواپیمای عزیز و مادر چون فرشته اش که سنگ تمام گذاشت  و شیرینی سفر رو تکمیل کرد .

18 ساعت تمام تو ماشین بودیم و در حال حرکت . تو هر سفر من اصرار می کردم که توی راه استراحت کنیم و آروم بریم ، ولی این بار فقط دلم می خواست پر بکشم ، برم و زودتر برسم به سرزمین آرامش ...

برای اولین بار از کویر عبور کردیم هر چند که تو دل سیاه شب بود. کویر رو ندیدم ولی آسمان زیبایش و ستارگان چشمک زنش دیدنی بود . انگار که یه مشت اکلیل به دل آسمون ریخته باشن . سراسر نور و روشنی ، خیلی زیبا  و دیدنی بود ، طوفان شن رو از نزدیک لمس کردیم و یاد اون هلی کوپترهای آمریکایی افتادم که چه به روزشون اومد تو دل شب ...

یه قسمتی از مسیر به خاطر طوفان همه جا تاریک شد که چشم ، چشم رو نمی دید . ولی هوا خنک بود و آفتاب هم نبود که جزغاله مون کنه و این خیلی عالی بود ...

آخرین باری که خانوادگی  رفته بودیم مشهد، زمانی بود که پرنسس یک ساله بود و تازه راه افتاده بود و آخرین سفر من به تنهایی، حدود 10 سال پیش و با بچه های دانشگاه بود .

هوای مشهد تو این چند روزه عالی بود، خنک اونم تو دل تابستون ، شب تو پارک ملت هواش بهاری بود، نسیم خنکی می اومد که باورم نمی شد ...

یه اتفاق جالب دیگه که افتاد این بود که سفرمون با چند تا دوست عزیز وبلاگی همزمان شده بود هر چند که فقط یه چمع سه تایی رو تونستیم تجربه کنیم تو پارک کوه سنگی و بقیه دوستان رو نتونستم زیارت کنم...

میوه ممنوعه عزیزم رو برای دومین سال پیاپی تو تعطیلات عید فطر دیدم و اون کوچولوهای نازش رو ... مهندس عزیز تمام تلاشش رو کرد که به این دو تا وروجک خوش بگذره، پا به پاشون بچه شد و همراهیشون کرد.... می دونم که وقتش خیلی با ارزش تر از این حرفا بود ولی حسابی وقت گذاشت و تا اونجا که زمان یاری کرد جاهای دیدنی مشهد رو نشونمون داد..

شب اول : پارک ملت (شهر بازی و شیطنت با بچه ها و انواع بازی ها ... حریم وحشت، اون تاب سواری که اسمش یادم نمیاد ، خنده و شیطنت با تماشای نردبان معلق )

روز دوم :  خرید سوغاتی (زرشک و زعفران) واسه دوستان و همکارام ...       

عصر: طرقبه، سد چالیدره ( قایق سواری، سرو صدا و شیطنت تو قایق و  آب بازی ، کفش های پر آب، عکس یادگاری ، اون جلیقه های رنگارنگ، خوردن چیپس و پفک

روز سوم: خرید واسه این دو تا وروجک در پاساژ الماس شرق ... شب هم پارک زیبای کوه سنگی و یه دیدار کوتاه با لیلی جان دوستداشتنی ام ...  پیاده روی و کوه پیمایی ... مشهد از اون بالا بسیار باشکوه و دیدنی و پر نور بود.

روز چهارم : بازم خرید تو پاساژ پروما و خرید یک یادگاری واسه خودم که خیلی برام با ارزشه ... البته یه قرعه کشی هم داشتن ، ما هم بن های خرید رو تو صندوق انداختیم، و امشب قرار بوده که قرعه کشی بشه و من منتظرم ، شماره مشهد بیفته رو موبایلم و بگه که خودروی رانا برنده شدید (سوسک بشید اگه به من بخندین)

و آخرین دیدار با امام رضا ، ظهر همان روز همراه بچه ها و بازم دیدار میوه عزیزم تو حرم امام رضا و  عصر هم ترک شهر مشهد و مردمان مهربان و دوستداشتنی اش ...

***

تو حرم به یاد تک تک دوستان بودم . چشمام رو بستم و تا اونجا که ذهنم یاری کرد اسم دوستان رو به یاد آوردم و دعا کردم واسه سلامتی و رفاهشون ...

از خدا خواستم همون طور که باعث شد دیگران دل من رو شاد کنند بهم توان و قدرت بده تا بتونم قدمی برای اطرافیان و دوستانم بردارم .

یه چیزی بگم اگه نگم حناق می گیرم. مشغول ذمبه اید اگه فکر کنید که قصدم پز دادن و فخر فروشیه (اسکان و غذا رایگان بود) ...

یه چیز جالب دیگه ... تو شهر فردوس پلیس جلومون رو گرفت که جریممون کنه چون چراغ های ماشین تنظیم نبود، در کمال تعجب پلیس همشهری از اب دراومد . اون سر کشور کجا و پلیس همشهری تو دل سیاه شب کجا ... این موضوع کلی باعث خنده و شادی مون شد ...

بازم تشکر ویژه دارم از مهندس هواپیمای عزیز و می دونم که زحمت هاش قابل جبران نیست محاله که محبت هاش یادم بره ... تو کل مسیر برگشت صحبت از خودش و مادر دوست داشتنی اش بود ...



و حالا سه سال از اون تاریخ گذشته


******

سؤالی هست، توان پرسیدنش را ندارم...قلبم با یادآوریش به سینه می کوبد...تاپ تاپ تاپ ...



نظرات (6)
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 21:39
سلام...
یه خاطره هایی فراموش شدنی نیستند...
این شروع سفر بود...
و تا الان کلی تکرار شده...
ممنونم برای این حس خوب.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلامممممممم...
شروع یه زندگی بود او ن سفر رویایی ...لطف داری مهندس جان
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 11:42
بلی .. زیارت پارسال .. زیارت امسال .. زیارت هر سال
امتیاز: 0 0
پاسخ:

سپاسگزارممم
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 08:07
سلام
زیارت قبول بهار خانوم حاج خانوم :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زیارت پارسالمو می گی؟
یکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت 22:01
وااای خاله یادش به خیر
چقدر تو کوه سنگی چرخیدیم تا همو پیدا کردیم
پسرخاله رو برای بار اول میدیم...حس میکردم به خاطر اینکه چادری هستم، گرخیده
یادش به خیر تو صحن حرم، روز آخر...کاش دوباره زائر بشم...دلم هواشو کرده
امتیاز: 0 0
پاسخ:

واقعا یادش بخیرررر...منم دلم میخواددددد
چه سفری بود
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 21:07
تکرار این سفر رویایی رو برات آرزو دارم بهار عزیزم از صمیم قلب امیدوارم زود زود تکرار بشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدای تو عزیزم
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 15:55
خدا رو شکر که این همه سفرهای عالی داشتی بهار جان. یه پا نظر کرده ای ها با این همسفرها و میزبانهای خوب
امتیاز: 0 0
پاسخ:

عالی ...دوستانی عزیزتر از جان
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.