X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 18:08

دلش درد می کرد ، سرش سنگین بود، تنش داغ داغ...

هر چه تلاش کرد خودش را بخواباند کمتر نتیجه گرفت... آرام  بیصدا به سمت آشپزخانه رفت، دو تا کپسول مسکن خورد...

دلش آغوش می خواست، آغوشی بزرگگگگگگگگ و گرم ...مثل آغوش زحل که فضاپیمای کاسینی را در بر گرفت و خستگی 20 سال کار را از او ستاند...گرمایی که ذوبش کند از درد رهایش کند، گرمایی لذت بخش و کاهنده آلامش ...

خواست خودش را در آغوش پسر عمو جا کند، نگاهی بهش انداخت اما دید  از فرط خستگی بیهوش شده ...دلش نیامد آرامشش را برهم بزند، پتوی سبک و نرمش را برداشت و راهی سالن شد...اونقدر به خودش پیچید و پیچید تا خوابش برد ....چشم باز کرد ای داد...ساعت از هفت گذشته...مرخصی های ساعتی اش توی شهریور از حد معمول فراتر رفته ....لقمه ای که پسرعمو براش پیچیده و میوه اش را برداشت و راهی شد...

رویای قشنگگگگگگگگ...

دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 18:14

فرفروک میاد بغلم...میگه گوشی تو بزار کنار به من توجه کن

سرش رو میزاره رو بازوم... می بوسم پیشانی اش را ، چشمانش را ...کمی صحبت از هر جا...

میگه بهار کلافه ام، ذهنم درگیره...میگم چی ؟ بگو برام...

میگه فکر ارشد دیوانه ام کرده، چشمای گاوی اش نمناک میشه، بغض می کنه ، میگم این که عالیه...نگرانی نداره ...میگه باید کلاس هارمونی برم، سولفژ برم ، هزینه هاش بالاست...گفتم فدای سرت، رو من حساب کن...کمی آروم می گیره میگه کار خیلی سختیه،بچه های تهران غول هستن تو موسیقی، میگم باشن.وقتی تو کنکور میاد رتبه یک از شیراز، رتبه دو از فلان شهرستان، پس اینا کی هستن...

مطمِن باش وقتی هدفت رو در نظر گرفتی و براش تلاش کردی ، بهش میرسی...هدف بزرگ، تلاش و همت بزرگ میخواد، میگه اینقدر فکر تو سرم هست که از هجومش معده ام بهم میریزه...لبخندی میزنم به آغوشش می کشم ، میگم تا باشه از این دغدغه های شیرین ...

برای کارشناسی هر چی من اصرار میکردم که بخون واسه دولتی، براش مهم نبود،می گفت همین آزاد شیراز...اما حالا حرفش چیز دیگریست، بی تابانه منتظر هست کلاس ها شروع بشه و استادهاش رو ببینه و مشورت بگیره ...فکرای بزرگی در سر داره، امیدوارم که به همون اندازه هم تلاشش رو زیاد کنه ...

*****

در تدارک یک سفرم، سفری رویایی ...نمیدانم قسمت چیست؟ اما رویا پردازیش هم به شوق می آورد مرا...دلم قنج میرود برای شبگردی هایش ...برای دور همی و شیطنت کردن ها... برای تماشای آسمان و دماوند زیبا، برای دیدار در مهرآباد... برای تأخیر پرواز ... برای سلام و علیک با خلبان و کروی پرواز ، برای گوش دادن به صدای موتور هواپیما و برای خوردن کترینگ اش ...لذت و هیجان رویاپردازی اش کمتر از خود سفر نیست...

پسر عمو میگه بهار؟ یعنی تو این شرایط مالی سفر رفتن کار درستیه؟ می خندم میگم مگه قراره بهتر بشه؟ همیشه همینه...بزار خوش باشیم

دوستی گفت: سفر پدیده ای است که آغازش با رویا و پایانش با خاطره همراه است...منتظر می مانم

( تعداد کل: 8 )
   1       2       3       4    >>