X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 18:52

تمام طول خیابان ستارخان رو پیاده می آم...کفش اسپورت پوشیده ام و جان می دهد برای پیاده روی ...خیابانی است دوست داشتنی ، عشق بازی سنت و مدرنیته ...آخرین فروشگاه های برند و لوکس کمی آن طرف تر فروشگاه های لیمو و غوره ... از کنارشان رد می شوم، غمی شیرین دلم را چنگ میزند، هر بار که عطر این حجم بزرگ از لیمو را حس می کنم، به گذشته بر می گردم به زمانی که چهار پنج ساله بودم...

کدخدای جوان باغ سرسبزی داشت، بزرگگگگگ و زیبا...ورودی باغ چهار عدد درخت توت بزرگگگگ، خیلی بزرگ که سر به هم داده و محوطه وسیعی را سایه بان کردن بودند از چهار گوشه این سایبان بزرگ جوی آب رد می شد صدای دلنشین نهر کوچک هنوز توی گوشم هست...

فصل تابستان که می شد  و زمان برداشت لیمو...تعداد زیادی کارگر دعوت به کار می شدند.پسر عمو از خاطراتش می گوید از شیطنت هایش و تنبیه هایی که پدرم بر او داشته، می خندم و می گویم نمی دانسته روزی دامادش می شوی...

هر کارگر تشتی داشت بنام استانبولی ، فلزی بود  و از بس زمین خوره بود اکثراً چپ و چوله بودند...تعدادی از کارگرا  از درخت لیمو می چیدند با چوب مخصوص، بقیه هم ظرف هاشون رو پر می کردند.انبار جمع آوری لیمو ها ورودی باغ بود، زیر همان سایبان بزرگ که گفتم ، به انبار منزل می گفتند....

با یادآوری شان و عطر لیمو ، حسی بهم دست می دهد ناشناخته ...و مدام سرم را تکان می دهم، نمی دانم بین شما کسی هست که این تجربه را داشته باشد؟ شاید مینو جان تجربه کرده باشد...

کسانی که کودکی شون توی روستا نبوده، از خیلی خاطرات محروم هستن...مخصوصاً بچه های امروزی، همه اش زندان هستند توی خونه و مهد کودک...چقدر تجربیات جور و اجور داریم...چقدر خاطرات برای مرور... چقدر شیطنت

خوشحالم که وروجک هایم زمانی ، حتی کوتاه خاطراتی برایشان رقم زده شد...خاطراتی که با مرورشون بزنن..

****

دیروز سه ساعت مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه، با دوندگی بسیار، مجوز صحافی پایان نامه را گرفتم، خانم دکتر رضایت نمی داد می گفت تا مقاله ندی برات تأیید نمی کنم...گفتم خانم دکتر با من اینکارو نکن...مدرکم ببرم افزایش حقوق دارم ...قول میدم بهت ، قول زنانه...تمام تلاشم رو می کنم برای مقاله...بالاخره راضی اش کردم و امضا کرد برام


****

دیشب فرفروک ازم می پرسد بهار...اگر روزی بهت بگم عاشق شدم چی میگی بهم؟ در حالیکه که به چشمای گاوی اش نگاه نمی کردم کمی سکوت کردم گفتم ...کاری نمی تونم بکنم که ....ممکنه آدم خیلی ها رو دوست داشته باشه اما شرایط زندگی باهاشون رو نداشته باشه...پرسیدم حالا عاشق شدی؟ گفت نه بابا ....

نمی دانم دلیل این سؤالش اون هم ساعت یک نیمه شب چی بود...

نظرات (7)
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 22:08
ممنونم دوست عزیزم
خدا شما رو هم حفظ کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم از دعای خیرت
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 08:03
همینکه پایه اش هستی خیلی خوبه و این اعتماد بنفس اش را بالاتر می بره.اگر هم روزی عاشق بشه مطمین باش اولین نفری هستی که در جریان قار می گیره.
شادیتان روز افزون.آمین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم کیهان جان...با فکر کردن بهش لبخند بزرگی رو لب هام میشینه
سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 21:33
خونه ی مادربزرگم تو روستا بود. هنوز هم هست. بهترین خاطراتم برا دو سه روز تابستونه که تنها میرفتم پیشش و شب میموندم خونه ش. از بعد از فوتش دیگه پامو توی اون خونه نذاشتم.
دلش تپیده بهار جون. امیدوارم این دل تپیدن در بهترین شرایط براش اتفاق افتاده باشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خونه ی مادر بزرگ برای من سرشار از خاطرات خوبه،...عاشقی نوجوانی و دل تپیدن ها
یادش بخیر ، همه جمع می شدیم و پری جان مهربان برامون چایی دم می کرد
سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 20:01
سلام بهار عزیزم
یادش به خیر من هم بچه بودم تابستون ها می رفتیم روستا پیش پدربزرگم باغ زردآلو ، سیب و... تاب بازی هامون ....بره کوچولوها ....بوی نون تازه و تنور گرم بوی کاهگل و ....تو عالم بچگی داس رو به دست می گرفتم برای کمک و درو گندم هر چند خطرناک بود اما حدودا نه سالم بود و مراقب بودم.... واقعا حس شیرینی هست بودن در طبیعت .... ممنون من رو به اون زمان ها کشوندی ... همه حس های خوب گوارای دلت...

وای وای پرنسس عاشق می شود بهتره به فکر لباس عروسی باشی بهار جان ای جونم الهی که هر چی دل پرنسس عزیز رو شاد میکنه براش اتفاق بیفته ....چقدر خوب که پرنسس اینقدر راحت هست با شما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلاممم دردی جانمم...
خاطرات کودکی و طبیعت گردی بی نظیره ...
والله یه اشاره ای کرد بعدش هم حاشا کرد
سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 14:13
خیلی پایه ای...
میدونم شاید زیاد خوشت نیاد
اما دعا میکنم فرفروک عاشق بشه... عاشقِ عاشق ترین مرد زمین که مردترین مرد باشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:

فعلاً که حاشا کرده ...
سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 14:10
بهار من تو روستا بزرگ نشدم اما خاطرات بسیار خوبی دارم .. خونه پدریم تا 15 سالگیم کنار یه رودخونه پرآب و بزرگ بود که اطرافمون باغهای میوه و سبزی داشت
بعداً خونه دیگری ساخت که با ساحل دریا فقط یک کیلومتر فاصله داشت .. کودکی من کنار رود و دریا و وسط طبیعت گذشته .. اگرچه می دونم بچه های روستا خیلی بیشتر از ما لذت بردن .. اما بچه های ما کمتر بهره می برن از این وضعیت
هفته پیش که خونه پدرم بودم ساعت 12 شب خواستم بچه ها رو ببرم کنار ساحل که مخالفت می کردن .. با اصرار بردمشون .. اولش نور ماه رو تو دریا به هستی نشون دادم که ذوق زده شد و مدت زیادی کنار ساحل موندیم و یه شب خیلی خوب رو تجربه کرد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منظور منم همون بودن در طبیعته،..تجربه کردن شرایط متفاوت به دور از خونه و دیوار ...یادش بخیر ...
کلاس پنجم دبستان که بودم معلمی داشتیم فوق العاده، باغ ما دیوار به دیوار مدرسه بود، ما رو می برد تو باغ می گفت پاتون رو بزارید تو آب درس بخونید...بی نظیره خاطراتش
چقدر هستی خوشبخته با داشتن پدری همچون تو...خدا حفظت کنه
سه‌شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 10:41
عاشق شده...خِلاص
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چند روز پیشا گفت بهار...اگه بگم تاتو کنم چی میگی؟ نظرت چیه؟
گفتم والله از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون...خودم دلم میخواد یه کوچولوییش رو شونه ام
غش غش میخنده میگه میشه این همه پایه نباشی
گفت فقط می خواستم نظرتو بدونم، فعلاً قصدش رو ندارم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.