X
تبلیغات
رایتل

شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 18:32

به دیدن خاتونم رفتم و شاه ولد نیز...

شاه ولد به محض دیدنم، اشک در چشمانش حلقه زد...با گاز استریل خیس صورتش را پاک کردم، رختخوابش را به کمک پسر عمو مرتب کردیم، سرش را روی بالش گذاشتیم ، برایش بستنی آوردم...قاشق قاشق در دهانش گذاشتم...

اولش حرف هایش را متوجه نمی شدم، باید خیلی تمرکز می کردم ببینم چه می گوید...آرام آرام شنیدنی تر شد...

پشت سر هم اسمم را صدا می زند ...بهار ....بهار....چشمانم روشن شد که دیدمت...باور کن راست می گویم، خوشحالم کردی که آمدی...

شاه ولد آدمی است که به عمرم ندیدم ابراز عشق کند به کسی، ابراز محبت کند ...تا بوده سخن زهردار و تلخ...

خواهر شوهر به محض دیدن ما، خانه را ترک می کند ، برایم مهم نیست، راحت ترم که نباشد...کار خودم را می کنم، شاه ولد سختش است، می گوید چرا با شما اینقدر بد است؟ می گویم مهم نیست عمو، خودت را ناراحت نکن ...من اینجوری راحت ترم ...

شروع می کند به حرف زدن که دختر اذیتم می کند، فلان می کند ، فلان می گوید...اجازه نمی دهم ادامه دهد، می گویم من یک ساعت بیشتر مهمانت نیستم، هوای او را داشته باش که کارهایت را می کند، محتاجش هستی، باهاش مهربان باش، دعای خیرش کن، زبانت را خوش بگیر...

می گوید اگر مردم چی؟ این خانه چه می شود؟ می گویم نگران هیچی نباش...همه کارها را به خوبی انجام می دهیم...خانه هم برای تو چه فرقی دارددیگر...

یه جورایی دلش قرص می شود وقتی میرویم دیدنش...احوال مهندس و فروفروک را می پرسد...همین که می شنود خوب هستند و کار می کنند خوشحال است...تمام عمرش دغدغه پول و کار و ...را داشته ...تمام عمرش خوشی نکرده ، تمام عمرش در حسرت و نگرانی گذشته ...

نمی دانم این همه ملک و زمین چه استفاده ای برایش داشته ؟...سر سوزنی استفاده مفید نکرده ...حالا که دیگر زمین گیر است و ناتوان...

****

دعا می کنم که خدا بیشتر از این ضجرش ندهد، به آرامش ابدی برساندش...

شاه ولد همیشه مرا دوست داشته، یک جوری عجیب ...این را از چشمانش می فهمیدم ، می فهمم...چشمانش برق می زند...مرتب اسمم را صدا میزند...من اما شاید خیلی کارهایش را نپسندیدم ، زندگی کردنش را، زبان تلخ  گزنده اش را ...اما تمام تلاشم این بوده که برایش عروس خوبی باشم...نمی دانم موفق بوده ام یا نه ؟ ولی از تلاش خودم راضی ام ...در حد وسعم


پ.ن... دفعه آخری که رفتم دیدنش،...حرف هایی که توی شش سال در دلم جمع شده بود را به خواهر شوهر گفتم...صدایم را بالا بردم، می خواهید بدانید چی بهم گفت؟

گفتش که تو مهره ی مار داری

نظرات (6)
دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 08:28
مهره ما نه!
اما مهربانی ات واقعی است و نه تصنعی
همیشه مهربان باش
شادی ات روز افزون.آمین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
محبت دارید کیهان جان ...
مهره مار به نظرم همون مهربونیه دیگه
حالا خواهر شوهر تعبیر بدی ازش داره
یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 11:29
آخی چه عروس خوبی هستین شما. خدا شاه ولد رو هم ببخشه.
خواهر شوهر دختر عموتونه؟ چرا رفتارش اینجوریه؟

چرا از خاتون چیزی ننوشتین؟ دلمون تنگ شده براش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بدجنسی هامو که نمی گم براتون
آره دختر عمومه... کلا ً با همه سر جنگ داره،بقیه رو مسبب نادانی های خودش میدونه...
خاتون خوبه خدا رو شکر...یه دل سیر بوسیدمش و بغلش کردم
شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 21:26
سلام بهار جان
امیدوارم خداوند خودش کمک شاه ولد باشد ....
درود به شما و دل مهربونت که کمک حال ایشون هستی
خدا همیشه پشت و پناهت و خیرش جاری تو زندگیت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به روی ماهت...منم گوشه ای از محبت هایی که دیگران در حقم کردن رو به شاه ولد هدیه می کنم ...
شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 21:15
تو خیلی ماهی بهارجونم.
خدا خاتون رو برات حفظ کنه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیز دلمممم...خدا عزیزان تو رو هم در پناه خودش نگه بداره ...
دوست جان برات آرزوی بهترین ها رو دارم تو نیمه دوم سال
شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 19:37
میگن حرف راستو باید از خواهرشوهر شنید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشمان آمد
کاش خواهرشوهرم تو بودی
شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 13:54
ایشالا خدا پاسخ محبت ها و خوبی هات رو تو زندگیت جاری کنه.حتما خدا می بینه و می شنوه و هواتون رو داره عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من کاری نکردم در مقابل هدیه های بی نظیری که خدا بهم بخشیده...گوشه ای از اون لطف رو جبران می کنم ...
فدای مهربونیات
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.