موشه تو سوراخ نمیرفت جارو به دمب اش می بست...

یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 08:02

پسر عمو کلی خوراکی و وسایل لازم رو براش خریده بود، وارد که شدم سلام کردم، خواهر شوهر کوچیکه جواب سلاممو نداد.به بالین عمو رفتم..چشماش خواب آلود بود..برگشت نگام کرد.بهار تویی ؟ آره ...سلام عمو...سلاممممممم

دست و پاهایش از جان رفته اند، نمی تواند تکانشان دهد تنها چیزی که کار می کند زبانش است. پسر عمو می گوید کاش همه اش کار میکرد بجز همین زبان...

حال و احوالی می کنیم، از همه خبر میگیرد از پرنسس از مهندس ... برایش توضیح می دهم، در همین حین پسر عمو صورتش را با دستمال مرطوب تمیز می کند، برایش آش و نان گرم برده ایم...کمی از دوغ محلی که خاتون بهمان داده است هم برایش می گذارم...

می گوید بهار این دختر کجا رفت؟ می گویم کارش نداشته باش...مشکلی نیست... می گوید کاری برایم می کنی ؟ چکار؟ تکه ای از یکی از زمین ها را برایم بفروش. برای خرجی ام، برای کفن و دفن ام .پسر عمو نگاهی به من می اندازد می گوید محض خدا برایمان دردسر درست نکن...بچه هایت را به جان ما نینداز ...

بهش نگاه می کنم، می پرسم کسی خریدارش بوده، می گوید فلانی ...می گویم باشه پیگیر میشم..پسر عمو چپ چپ نگاهم می کند، می خوای فردا بریزن سرت؟ می گویم نگران نباش، اگه فروش رفت به حساب خودش واریز میشه ، سودش را خرج می کند اصل پول هم می ماند برای ورثه...توی دلم می گویم پس این مدیریتی که ازش دم میزنم به چه درد میخوره؟ اگه استفاده نکنم ازش چه فرقی با فاطمه و اشرف هست پس ؟

با پسر خاله ام هماهنگ می کنم، نام خریدار را می دهمش و می گویم اگه ممکنه تلفنش را برایم پیدا کن.. فقط خدا می داند که بر سر ساختن خانه اش چی کشیدیم.اینقدر بی مهری دیدیم دوتایی که جاهایی نزدیک بود همه چیز را رها کنیم...اما خدا خودش یاری کرد، صبوری مان بخشید...

حالا نهضتی دیگر در راه است...کار سختی است بین یه عده آدم زبان نفهم و خودخواه ...اما چه می شود کرد، نمی شود دست روی دست بگذاریم مگر پیرمرد عمر حضرت نوح می کند.. به پسر عمو می گویم کار سختی است اما از ساخت خانه سخت تر نیست که ...

حالا نه خیلی خونه خودمون فروش رفته و تونستیم تعویضش کنیم،می خوام برا عمو زمین بفروشم ...قصه آقا موشه هست و جارویی که به دمب اش بسته



نظرات (4)
سه‌شنبه 21 آذر 1396 ساعت 05:40
عاشق سماجتتم موفق باشی بهار بانو
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوستت پوستش کلفته
دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت 13:18
سلام بهار عزیزم
الهی که همه چی خوب پیش میره و دل شما و عمو هم شاد میشه ....چقدر مهربونی بهار جان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم دردانه ام...با اون قلب مهربونت دعا کن لطفا
دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت 11:04
سرت درد میکنه واسه چالش
فحش خورت ملسه ها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقاً .... دو روز مثل بچه ی آدم و بدون دغدغه نمی تونم بشینم سرجام
ملسسسسسسس
یادته خواهر شوهر گفت مهره مار دارم؟
دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت 09:34
نه این قصه ی مهربانی بهار بانویی هست که مدیریتش حرف نداره
این زمین فروش میره تا دل پیرمرد شاد بشه
آخر عمری نفسی به آسودگی بکشه و دعای خیرش تا آخر عمر بدرقه ی راه بهار بانو باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای اگه خدا کمک کنه و این کار انجام بشه ،...دلم قنج میره برای اون لحظه
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.