X
تبلیغات
رایتل

همکلاسی ....

دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 07:53

برای جلسه ای دعوت هستم به صدا و سیما...زیبا و محکم پوشیده ام ، استوار

وارد سالن که می شوم راهنمایی ام می کنند ردیف دوم...می نشینم نگاهی به اطرافم می اندازم...آشنایی به چشمم نمی آید...چند دقیقه می گذرد، خواهر زن عمو و همکارش هم سر می رسند(همانی که وقتی بچه بودم از شهر برایم کیهان بچه ها می آورد،  توی یکی از همین جلسات بهش گفتم که همیشه برایم الگو بودی ) حال و احوالی می کنیم، موبایل عزیزتر از جانم را در می آورم، به همکلاسی پیام می دهم (این همکلاسی، همکلاسی رافایل نیستا اشتباه نشه) می گویم کجایی ؟ سریع پاسخم را می دهد الان می آیم . کارمند صدا و سیما است...چشم به همزدنی خودش را می رساند و می گوید ته سالن هستم... در آغوشش می کشم ، از دیدنش خوشحال می شوم، می گوید چه بامزه شده ای با این پوشش...چه بهت می آید... دختر مهربان و خوشرویی است. ترم سوم سر درس بودجه باهاش آشنا شدم، می گویم حیف شد ترم آخر با هم آشنا شدیم، می گوید ولی من از همان اول تو را می شناختم (بس که بهار آروم نمی گیره )

جلسه شروع میشه ولی من و همکلاسی پچ پچ...کلی حرف داریم برای گفتن، از روز دفاع، از اساتید، از گروه تعالی اندیشه برای دیگران، از سفر یک روزه دانشگاهی به نرگس زار، از شبی که استاد به ویلایش دعوتمان کرد....آرام گفت بیا بریم اتاقم ... دستم را گرفت و برد....

گفت بیا استودیوها را نشانت بدهم، استودیوی تولید، استودیوی پخش زنده ، از راهرویی که نگهبانی داشت رد شدیم، گفت اینجا ورود ممنوعه ، هر کسی رو راه نمی دن، رفتیم تو...گفت اینجا پخش زنده است، آموزش آشپزی ...رفتیم تو ...میز زیبایی رو دیزاین کرده بودند ، خانمه در حال شرح روش پخت غذااا..به همکلاسی گفتم یا از خوراکی های رو میز برام بیار یا صدای بلند میدم آرام می خندد...میگه پاشو بریم ...

جالب بود برام، جاهایی برد منو که اولین بارم بود ....تشکر کردم ازش، تا برگشتیم سالن، جلسه تمام شده بود. چه دنیای شیرینی برایم بوده دوره ارشد ...همکار پسر عمو که دوست خودم هست را هم دیدم، حال و احوالی ...دنیای  وسیع اما کوچکی است ...خیلی کوچک .....


*****

نصف قهوه ات را که خوردی

بیا فنجان هایمان را عوض کنیم

د رکافه های شهر

نمی شود یکدیگر را بوسید

«حسین محبی»