X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

نیم روز بهارررر

سه‌شنبه 12 دی 1396 ساعت 21:47

ساعت سه و نیم میرسم خونه...ناهار میخورم و میپرم تو تخت گرم و نرمم...حدودساعت پنج یه چشمم بسته یکی باز ساعتو نگاه می کنم.برم؟ نرم؟ کاش امروزو بی خیال بشم...پتو رو دور خودم می پیچم...دل اکم رضایت نمیده...ساکم رو کولم میندازم و خوابمالو راهی میشم...تو کوچه باشگاه به آزیتا می خورم.شیفت اونا تمومه و نوبت ماست...هار هار هار میخنده میگه بازم مدرسه اش دیر شده...حالا چیکار کنه؟آنچنان خنده ام می گیره که خواب از سرم میپره...میبوسمش و میدوم به سمت باشگاه....

تو باشگاه آهنگ پخش میشه....چشمای مست تو ...آروم جونمه...نباشی خونه مون ویرونمه...تمام  بانوان باشگاه یک صدا و زیبا همخوانی می کنند باهاش...

خدایا شکرت بابت سلامت.بابت حضور در این جمع شاد...

***

ساعت ده شبه.تنهای تنهام.پرنسس رفته آموزشگاه واسه تدریس.مهندس رفته باشگاه.پسر عمو مرخصی گرفته رفته ولایت دیدن شاه ولد.لذت میبرم از این تنهایی....

پ.ن.معین داره برام میخونه...

این چه عشقی است چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت 

باز هم بازهم کوشش باطل دارم

باز لب های عطش کرده ی من عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبمو  و با هر تپشی قصه ی عشق تو را می گوید...

نظرات (1)
چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت 09:02
کلا فاز شادی گرفتین دیگه
امتیاز: 0 0
پاسخ:

بهار قصه ما، اکثراً شاد و شنگوله
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.