X
تبلیغات
رایتل

جمعه 22 دی 1396 ساعت 21:21

پسر همسایه عاشقم بود و خواستگارم...جوانی رعنا بود.خوش تیپ و بلند بالا...فاصله طبقاتی شان بالاتر بود.مادرش سخنی گفته بود.برای پدرم گران بود حرفش...بخاطر همین لج کرد و موافقت نمیکرد...

عروسی دعوت بودیم با ماه صنم رفیق جانی ام رفتیم میدان ده...تمام جوان های روستا وسط میدان رقص محلی بودند.اما من دل و دماغ نداشتم گوشه ای نشستم.ماه صنم هم کنارم نشست.پسرهمسایه آمد کنارمان...گفت چرا نمیرید چوپی بگیرید...گفتم حوصله ندارم...دستمالم ندارم...چشم بهم زدنی با دو دستمال هفت رنگ.برگشت.گفت بفرمااااا...

رقبا خوشحال بودن که کارمون بهم خورده و در کمین...با ماه صنم وارد میدان چوپی شدیم...پسر همسایه هم اومد کنارمون... در گوشم گفت میش به خیالش میچره...گرگ به خیالش میبره...طعنه اش با رقبا بود که خیال باطل نکنند...

اینقدر واسطه فرستاد تا پدرم موافقت کرد...قرارمان سر چشمه بود....چشمه ای بالای روستا.....

عروسی مان هفت شب و هفت روززز....عروسی پسر کدخدا بود.اشرفی باران ام کردن...اسماعیل خان شجاعی برایم یک جفت النگوی طلا خرید...

خاتونم اینا رو دیشب برای فرفروک تعریف میکرد...و.بغض میکرد برای کدخدای جوان اش....

پ.ن.خاتون دختری زیبا و باربی بوده...هیچکداممان بهش نبرده ایم...


******

سفر  به رانندگی فرفروک عالی بود...

گلدونه و نیوشا و پویا هم ما رو همراهی کردند، گل گفتیم و گل شنیدیم...و برای سفر بعدی مجردی برنامه ریزی کردیم (به استان بوشهر)