پنج‌شنبه 12 بهمن 1396 ساعت 10:53

سوم راهنمایی رو تمام کرده بودم، دبیرستان رو باید می رفتیم شهر...قرار شد من خانه عمو مستقر بشم.همون سال زن عمو که پئج شش سالی از من بزرگتر بود تربیت معلم قبول شد. بعضی شب ها رو مجبور بود تو خوابگاه باشه.و قسمتی از وظایف خانه به بهار نوجوان محول شد....

یه روز عصر صدام کرد بهار بیا...گفت که این آب مرغ رو گذاشتم، واسه شب ماکارونی بریز توش و سوپ درست کن برای خودت و عمو، منم باشه محکمی گفتم

نمی دانم چه حجمی از ماکارونی توی آب مرغ فوق الذکر ریخته بودم که مثل سقز سفت شده بود، توی بشقاب کشیدم و گذاشتم جلوی عمو، نگاهی اندرسفیه به من انداخت گفت این سوپه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به من چه؟ تجربه نداشتم خب، قبلش واسه خاتون فقط یتیمچه بادمجون پخته بودم و مزرعه داری کرده بودم

*****

دوران دبیرستان من جهنمی آغشته به خوشی بود(جمله برگرفته از وبلاگ دوستی جدید).از یه خانواده شلوغ و پر رفت و آمد، به خانه ای کارمندی رفته بودم، عمو و زن عمو صبح می رفتند شب می آمدند و من بجز ساعات مدرسه تنهای تنها....

تلویزیون که قربونش برم برنامه ای نداشت، فقط من بودم و رادیو ضبط عمو...منتظر بودم ساعت دوازده ظهر بشه و آهنگ های درخواستی رادیو کویت رو گوش بدم...صداش رو هم کم می کردم که خدای نکرده عموی مذهبی بنده بی وقت سر نرسه...گوشم رو می چسبوندم به رادیو برای گوشن دادن آهنگ مورد علاقه ام...همین که صدای ماشین عمو می اومد سریع موج رادیو رو عوض می کردم و می پریدم تو اتاق خودم

یعنی دیپلمی گرفتم خاطره انگیز....یادش بخیر...زن عمو ماه بود بهترین معلم زندگی ام...

نظرات (7)
یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 15:23
سلام
چقدر جالب م هم درست در دوران دبیرستان (در شیراز)رادیو کویت را گوش میدادم هفته ای یک شب بی بی سی هم برنامه فارسی داشت یک شب هم را دیو آمریکا اما برنامه هرروز رادیو کویت اصلا قابل قیاس نبود یادش بخیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلاممم جناب بزرگ عزیز...
آره هم برنامه بی بی سی و هم رادیو آمریکا رو هم به محض به دست آوردن فرصت گوش میدادم
خاطرات مشترک
شنبه 14 بهمن 1396 ساعت 18:35
عمه جونم منو میبری به نوجونی و بچگیم.
دست زن عمو دردنکنه. چقدر خوبه که قدردان محبتشون هستی.
تو فرشته ی مهربونیا هستی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیز دلممممممم. نوجوانی و جوانی ما حرف های زیادی برای گفتن داره
شنبه 14 بهمن 1396 ساعت 08:31
خداوند برات نگهشان دارد .آمین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سپاسگزارم
جمعه 13 بهمن 1396 ساعت 07:46
حالا اون موقع که تنهایِ تنها بودی، منهایِ رادیو کویت، چه میکردی؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی بی عرضه بودمممم
نمیدونم شاید امکاناتش رو نداشتم
پنج‌شنبه 12 بهمن 1396 ساعت 12:21
آهنگ های یواشکی هم مزه داشتند واقعا
یادشون سبز زن عموی عزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 12 بهمن 1396 ساعت 12:20
سلام بهار عزیزم
از همون اول بهار پر تلاش بودین برای رسیدن به خواسته ها چه سوپی درست کرده بودین پس بسی خوردنی مشکل از بهار ما نبوده رشته اش رشته بوده خودش رو گرفته بوده مورد داشتیم من به جای برنج دمی شیربرنج تحویل دادم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان از اشپزهای کم تجربه
پنج‌شنبه 12 بهمن 1396 ساعت 12:02
خدا را شکر
میدونم که سختی ها و دلخوری های زیادی بوده... اما اینقدر بزرگوار و خوش بین و خوش قلب هستی که فقط خوبیها یادت مونده
من ازت زندگی یاد میگیرم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدای توووو...مشکلات کم نبود اما شیرینی هاش هم بسیاررر
تو منبع انرژی و زیبایی هستی دختر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.