X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سه‌شنبه 15 اسفند 1396 ساعت 08:02

وسایل آشپزخانه و کمد دیواری ها رو خرد خرد میبرم و می چینم سر جاهاشون...ملافه های تشک ها و بالش ها رو نو کردم، شده مثل جهیزیه عروس ها

گلدونه و پویا و فرفروک خیلی کمکم کردن...اونقدر مشغول کار بودم که گذر زمان را متوجه نمی شدم، حدودای ساعت هشت بود که لیلا تلفن زد بیا پایین...

حالا سر و وضع من مثل کوزت...نه لباس درستی نه آرایشی ... در خونه شون رو که زدم دیدم عه ...یه مهمانی زنانه گرفته، همه هم چیتان فیتان...گفتم بابا من به درد مهمانی نمی خورم که با این سرو شکل ...ماشالله پنج تا خواهر هستن، اون دوست مشترک بیست و پنج ساله مون هم بودش...دیگه کلی حال و احوال و ماچ و بوسه...شام مفصل و زیبایی تدارک دیده بود..برنامه بزن و برقص هم به راه بود...

هیچی دیگه کور از خدا چی میخواست دو تا چشم روشن....من که مدت ها به واسطه کار و دانشگاه از فامیل بریده بودم(رفت و آمدم کم شده) حالا اگه اسم لیلا رو جلو دختر دایی هام بیارم یه دل سیر فحش اش می دن

********

بوی عید میاد، بوی مهمان بازی، بوی خوش بهار نارنج، بوی حافظ بوی سعدی ...

مهمانان عزیزی در راهند، باورم نمیشه ...از صبح یه لبخند گنده روی صورتمه

بهارررررررررررررررررررر