X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

سفر کردم که از یادم بری ....

شنبه 12 خرداد 1397 ساعت 08:03

گلدونه (خواهرم) زنگ می زند، در حد چند جمله ای حال و احوال می کنیم، پرنسس را می خواهد، گوشی به دست به اتاقش میرود...حدود بیست دقیقه ای میگذرد، خبری نیست ، صدایش میزنم پرنسس کجایی؟ میگه با خاله حرف میزنم....

راستی اینا چی میگن به هم این همه ساعت؟؟؟؟؟؟

تلفن هایم در حد چند جمله حال و احوال بیشتر نیست...

من فقط خدای چت کردن ام آخرین رکوردم پنج ساعت بوده ...

کنکور داشتم مثلا همان سال


*****

و اما امروز با پسرعمو راهی سفر می شویم...چمدان هایمان پیچیده ایم، قرار است هر دو مرخصی ساعتی بگیریم پرنسس ما را به ایستگاه قطار می رساند...نام ایستگاه قطار که می آ ید ناخوداگاه یاد جنگ جهانی می افتم و سربازان آلمانی ...

دعاگوی تک تکتان خواهم بود، کلا هر جا خلوتی داشته باشم لیست دعایم را پهن می کنم و لحظاتی مخصوصا بلاگستانی ها دارم ...

مواظب خودتان باشید تا برگردم ...


های ! نخراشی به غفلت صورتم را ، تیغ!

های! نپریشی صفای زلفکم را دست

وآبرویم را نریزی، دل، ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است...