X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یکشنبه 20 خرداد 1397 ساعت 07:26

نمی دانم دلم سنگ است، نامهربان یا چی ؟

دیروز گلدونه را دیدم داغون بود روحیه نداشت اصلا...خاتون که هم غم پرست است کلا...

اما من عادی ام...راحت می پذیرم...زود تسلیم می شوم، وقتی کاری از دستم بر نمی آید غمگین شدن چه فایده دارد...

دایی تا بود به دیدارش می رفتم، از اداره که تعطیل می شدم و ناهار نخورده تا ساعت چهار و پنج ...به همسرش سر می زدم هر چیزی که در دست داشتم می بردم نه که احتیاجی داشته باشد...آدم به همین محبت های کوچک دل خوش است...یعنی خودم که اینطوری هستم ....

دعوتشان کردم خانه ام ...دخترش ، همسرش ... شام پختم ، برای دایی آش مخصوص پختم و فرستادم ....برای پسر هایش هم .ولی دیگر اعتقادی به عزا گرفتن،  یا مدل خاصی پوشیدن و ژولیده بودن ندارم...

عیسی به دین خود، موسی به دین خود ....

******

همکار می پرسد با کی همسفری ؟ می گویم با پسر عمو....از بس اینجا نوشته ام پسر عمو، گمان میکنم همه می دانند که پسر عمو همسرم هست...فردایش که می آید اتاقم کنجکاوانه می پرسد با پسر عموت رفتی؟ چطوری اتاق گرفتی؟ چطوری بلیت گرفتی ؟

می خندم و می گویم پسر عمو همان همسر است...چشم هایش از تعجب باز شده می گوید آهان...

طفلک چند روز فکرش درگیر این مسئله بوده

****

مثل باران بهاری که نمی گوید کِی


بی خبر در بزن و سرزده از راه برس 

 

حسین منزوی