X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت 08:38

دایی ویلای زیبایی توی ورودی ولایت درست کرده، اونجا جایگاه مردان فامیله، به مناسبت های مختلف دور هم جمع میشن و خوش میگذرونن... روز بازی ایران و مراکش قرار بود که از ولایت بیاییم شیراز اما پسر عمو اعلام کرد که میخوام بازی رو اینجا ببینم...کلافه شدم گفتم عصر خاتون که میره گاوداری من بمونم تنها چیکار؟ حوصله ام سر میره که ...از طرفی نمی خواستم حالش رو بگیرم بنابراین موافقت کردم که بمونیم...

کمی فکر کردم گفتم خب منم باهات میام ویلا...با تعجب نگام کرد و پرسید میای؟ گفتم ها...سختت نیست؟ نه چرا سخت ام باشه ...راهی شدیم...جزو نفرات اول بودیم...همه پسر دایی ها، دایی ها، فامیل های نزدیک یکی یک اضافه شدند، اولش با تعجب ، کمی بهم خوردند و خجالت کشیدند...بعد یواش یواش یخ شون وا شد...منم راحت و صمیمی با همه حال و احوال....پسر دایی خندید گفت ورود بانوان به ورزشگاه آزاد شده

والله با اینا همیشه تو خونه همدیگه جمع می شیم، بگو بخند، صحبت...حالا تو اون ویلا مگه جور دیگه ایه که من خودم حبس کنم تو خونه...پسر عمو خندید گفت بهار الان چون تو هستی همه مودب وآقا نشستن...گفتم خوبه که ، اگه خانم ها برن ورزشگاه همه مؤدب می شینن به افتخار خانم ها

خلاصه اینقدر خوش گذشت، داداش کوچیک هم شیطونی هاش گل کرده بود...میگفت به خدا تیم مراکش تعدادشون بیشتره ...همه نگران که کاش مساوی تمام بشه فلان...گفتم مگه بازی با استرالیا یادتون رفته،فقط غیرممکن،غیرممکنه ...

اواسط نیمه دوم بود که خاتون زنگ زد که بیا تنهام، حوصله ام سر رفته...از اونجایی که دل نازک و عزیزش از همه چی برام مهم تره ، راهی خونه شدم، و بقیه بازی رو از دست دادم...لحظه شادی و گل به خودی مراکش رو ندیدم ...اما در عوض اش دل خاتونم شاد شد از رفتنم ...

همچین پارادایم شکنی هستم من

******

تو نمی دانی

نوشیدن یک فنجان قهوه،

دیدن یک فیلم،

خوردن بستنی شکلاتی،

قدم زدن لا به لای درختها،

تماشای آسمان،

نفس کشیدن،

در کنار تو که باشد

چه قدر فرق می کند...

راستی!

حضور تو

زندگی را در کدام عدد نامتناهی ضرب می کند

که حاصل لذتش

این چنین بی نهایت می شود؟

دلم یه گرامافون میخواد، از همونایی که کدخدا کوچیکه داشت...برای اون کنج زیبای خونه ام .....