بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

سوء تفاهم

براتون تعریف کرده بودم که همسایه منو در حالی که رنجور از بستر بیماری بلند شده بودم  توی حیاط دید و نامهربانانه بهم گفت که تو کرونا به ما دادی...در حالیکه که ما حدود بیست روز قرنطینه بودیم  و کلا با کسی تماس نداشتیم...

همسایه که از قضا دوست بسیار قدیمی هم هستند روز به روز حالش بدتر شد تا اینکه بستری شد بیمارستان...خدا میدونه که چی بر ما گذشت.از طرفی دوست چندین ساله مون بود و برای خودش و خانواده اش نگران بودیم...از طرف دیگه مسئولیتی که با این حرفش گردن ما انداخته بودو فکر اینکه خدای نکرده اگه طوریش بشه ما چطوری تو چشم فامیل هاش نگاه کنیم(مطمئنا تو فامیلش طرح کرده بوده که ما از سمت اینا گرفتیم)...

حالا من خودم از دو تا بیماری اذیت کننده (گوش میانی و کرونا با هم) تازه رهایی پیدا کرده بودم، و بسیار روحیه شکننده ای داشتم، این حرف هم بدترم کرد... با خدا مناجات کردم وازش خواستم که اگر عمر این بنده خدا هم تمام هست، بیا و بخاطر دل شکسته من عمر دوباره بهش بده که برگرده سر خونه و زندگی اش...و به خودم قول دادم که از تاریخی که برگرده خونه دیگه برام تمام شده باشند و کاری بهشون نداشته باشم...

تا توی بیمارستان بود روزانه پیگیر احوالش بودم، دلداری دادم و گفتم اگه نیاز به کمک داشتید روی من حساب کنید.خدا رو صد هزار مرتبه شکر که دوباره زندگی روی خوش بهش نشون داد و برگشت (بشدت حالش بد بود و باید اینتوبه می شد)

دیگه زندگی به روال عادی برگشت و  هر کسی سرگرم زندگی خودش...

تا اینکه همسرش پیام داد که میخوام بیام دیدنت . باید سوتفاهم رو حل کنیم...آمد... با روی باز پذیرفتمش (از خواهر هم به هم نزدیکتر بودیم) شروع کرد به صحبت که تو نباید به دل می گرفتی، من نیاز به حمایت داشتم ...منم  دست از تعارف برداشتم و گفتم خودتو یک لحظه جای من بزار...با اون حال من فکر کن پسر عمو جلوی شما رو بگیره و بگه که شما ما رو مریض کردی...نه اینکه بگه از شما گرفتیم.یه جوری انگار که عمدی باشه...

گفتم منم نیاز به تیمار داشتم، منم نیاز به حمایت داشتم. توقع نداشتم که اینجوری مورد اتهام قرار بگیرم...

خلاصه صحبت کردیم و صحبت...گفت تو که همسر منو میشناسی هیچی تو دلش نیست، حالا یه چیزی گفته...

گفت امیدوارم که فراموش کنی و ما باید کنار هم باشیم...(خیلی خانمانه رفتار کرد)

بهش گفتم خوشبختانه وقتی چیزی منو می رنجونه، احتیاج به زمان دارم . اون زمان که گذشت دیگه فراموش می کنم دلیل ناراحتیه چی بوده...ولی اون زمان باید بگذره تا دلم آرام بشه...

کلا تو روابط آدم ها با هم امکان نداره که مشکل پیش نیاد. اگر کمی سنجیده عمل کنیم، اگر کمی صبوری کنیم و برای حرف زدن عجله نکنیم ، خیلی از سوء تفاهم ها پیش نمیاد...زندگی خودش سرشار از سختی و دغدغه هست، خیلی نیاز نیست جدی گرفته بشه...خودمون باید دلیل حال خوب همدیگه باشیم...مهربانی مون رو از همدیگه دریغ نکنیم...



*****

اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت میبرد

محو طبیعت می شود ، کمتر سخت می گیرد

می بخشد، می خندد

می خنداند و با خودش در یک صلح درونی است

او نه بی مشکل است نه شیرین مغز

او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه را که امروز دارد، می داند

او یاد گرفته است که لحظه لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد..


سال ها پیش   که طوفانی سهمگین تمام زندگی ام رو لرزوند همونجا با خودم عهد کردم که هیچ چیزی دیگه ای عمیقا ناراحتم نکنه...و این متن بالا چقدر زیباست...انگار برای من نوشته شده...


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.