-
دعوت
سهشنبه 28 مهر 1405 15:23
گلدونه تل زده میگه میخوایم نیوشا رو ببریم دانشگاه....بیا با هم بریم بوشهر.... موندم چی کنم؟ برم ؟ نرم
-
دغدغه
شنبه 18 مهر 1405 22:09
رفتم دفتر رییس. داشتم با مسئول دفترش صحبت میکردم که یهو رییس از اتاقش اومد بیرون...گفت خانم بهار چیکار دارن؟ یا خدااا... گفتم یا رییس خواهش می کنم منو برگردونید سر پست قبلیم. من اینجا با روحیه ام سازگار نیست. فشار گوش ام بالاست. استرس و خستگی زیاد تشدیدش می کنه... گفت نمیشه خانوم...ما عملکردت رو بررسی کردیم نمره...
-
بانوی مهرماه
چهارشنبه 15 مهر 1405 08:24
«شب تولد آدم، مثل یه قرار اعلام نشده است که همش منتظری آدمای بیشتری سر قرار بیان ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی.»
-
طرنه
یکشنبه 5 مهر 1405 09:49
قشنگ ترین لحظه ی دنیا اینه که بعد از یه روز سخت کاری ساعت هفت شب. خیس و خرد و خاک شیر. از باشگاه بیای بیرون.. نسیم خنک پاییزی بپیچه توی موهات و لبخند شیرینی به لبت بیاد و یادت بیفته شکر گذاری کنی..... لیلا میگه بهار چطوری میتونی با موی باز تو خونه بچرخی و کار کنی؟ گرمت نمیشه کلافه نمیشی؟ میگم لذت میبرم ...عشق می کنم...
-
بدون بیتوته
جمعه 27 شهریور 1405 14:50
اولین ماموریت روزانه بدون بیتوته رو تجربه کردم...صبح ساعت هفت همکاران دم در خونه بودند... موضوع ماموریت بررسی عملکرد میراث فرهنگی شهر بغلی....از صبح تا غروب جایی نبود که سرک نکشیدیم..دو تا همکار دیگه آرام و باوقار بودند...نمیدو نم اگه بهار شر و شیطون نبود چی بهشون میگذشت...امان از وقتی زیادی خسته بشم. میزنم مسخره بازی...
-
طغیان
شنبه 21 شهریور 1405 09:41
اصلنم مهربانی مسری نیست. خوب هم نیست و خیلی خر است... مسیولیت پذیری کوفت است صبوری بدترین کار دنیاست.... و برای صدمین بار کلیپ منیره روانی پور رو دیدم که میگه... هر وقت به تو آسیبی رسید باید طغیان کنی همون ثانیه ی اول... همه ی انسانها خاصیت تبدیل شدن به هیتلرو دارن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1405 11:54
میرم تو محوطه سبز و زیبای هلال احمر قدم میزنم...به اردک ها سلام می کنم و به گربه ی سفید چشم قشنگو...همچین لم داده رو چمن ها... صادق و مجید از هم دلخورند. هر کدوم جدا برای من درد دل می کنند. تلاش می کنم بیشتر نشه این اختلافه... به صادق میگم که خودتو ناراحت نکن..دو تا سنگ هم که کنار هم قرار بگیرند صدا میدن.... سری تکون...
-
انتقالی
چهارشنبه 11 شهریور 1405 21:15
تو برنامه ی جدید هلال احمر مستقر هستیم...امروز برای معارفه رفتیم....اینقدر محوطه اش سرسبز و دل نواز بود که نگو... نیروهاشون هم فوق العاده خوشرو و فعال بودند....اینقدر که همونجا تو جلسه ی معارفه گفتم چقدر روحیه ی من با کار و محیط شما هماهنگه...اصلا من راه رو اشتباه رفتم.... میخوام انتقالی بگیرم اگر بپذیرید...گمونم صادق...
-
کابوس شبانه
سهشنبه 3 شهریور 1405 19:59
تمام دیشب رو کابوس دیدم..دیرم شده بود. خواب مونده بودم...صبح که بیدار شدم چشمام قرمز شده بود... آزمون از ده تا درس بود که تهران تدریس شده بود..مباحث تخصصی و سخت. مخصوصا مبحث مناقصات با ۱۳ پاس شد...از ساعت هفت و نیم شروع کردیم تا ساعت نه و نیم... در کل خوب بود یه بیست هم داشتم....به جای فاطی و زهرا هم امتحان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 شهریور 1405 16:59
فردا آزمون جامع داریم... گردنم درد میکنه... یعنی نتیحه اش چی میشه؟