| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بی خواب شدم. وبلاگ تیلو جان رو باز کردم.غمش دلم رو آتش زد. براش نوشتم که عزیزم خدا رو شکر که سالها پدرت رو کنار خودت داشتی.تو سایه اش قد کشیدی...اما من اصلا یادم نمیاد.آخه فقط سه سال ام بود...اشکام بی وقفه میریزه. این روزها خیلی بهش،نیاز دارم. به مشورتش به راهنماییش. آخه میگن خیلی دانا بوده خیلی جلوتر از زمان خودش بوده... وقتی پرنسس رو می بینم که مثل پرنده ای خودش رو به اون در و اون در می کوبه. این مشاور و اون مشاور رو به امداد می طلبه...باید میبود...باید...باید....
چه میشه کرد....باید ساخت...دست به زانو گرفت و بلند شد...
مهربانانم ببخشید که ناراحت تون کردم.از غمگبن نوشتن بیزارم....اما جاری شدن اشکام حال دلم رو خوب کرد...عروسکم الان از گجساران برمیگرده حالمو خوب میکنه...دوست تون دارممممم