بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

دیدار وبلاگی

اواخر سال نود بود، روزهای اولی بود که با بلاگستان آشنا شده بودم و پره شور و شوق ...گم گشته ام را پیدا کرده بودم. گمانم از وبلاگ زنده بود که توی کامنت ها پیداش کردم، اهل کل کل بود و شر و شور، پرهیجان، سر نترس، و سرشار از عشق و مهر ...

کم کم با هم ارتباط گرفتیم..من کامنت بزارم، اون بزاره ...نمیدونم دلیل کششی که بهم داشتیم چی بود...شاید از همه قوی تر، ازدست دادن پدر تو سن کم بود(نقطه عطف و کشش مان )

گذشت تا تعطیلات عید، نوشت که میاد طرفای یزد....یهو چشم باز کردیم که جلوی خونه ی خاتون همدیگه رو در آغوش کشیدیم...عروسی پسر دایی بود...لباس محلی کردم تن اش و دو تایی  وسط میدان چوپی


******

با همکارا نشسته بودیم برای استراحت و چای میخوردیم..

گوشی ام زنگ خورد ..اسمش افتاد لیلی جاااانم..

حال و احوال و شلوغ بازی ...گفت خاله من اومدم شیراز مأموریت...میتونی مرخصی بگیری ناهار بریم بیرون؟

حتما عزیزم...قرار گذاشتیم رستوران سنتی دهلیز...

نیاز هم از بوشهر اومده بود، بهش گفتم بیا اداره که با هم بریم سراغ لیلی...(نیاز هم دوست وبلاگی هست و مشترک با لیلی)

اومدم ماشین رو از پارکینگ در بیارم دیدم اوووو. حسابی قفله و امکانش نیست. همکار زحمت کشید و ما رو رسوند رستوران ...چند دقیقه گذشت که خانم دکتر (لیلی جان بلاگفا) هم اومد....بوس و بغل و شلوغی ...

کلی حرف داشتیم برای زدن، وقت هم کم ...ناهار سفارش دادیم ..سالاد شیرازی هم کنارش ..(جاتون سبز) صحبت از همه جا...یه پک دستش بود...مثل همیشه خوش سلیقه ..یه دستبند از سنگ بسیار زیبا....از مهربانی اش هر چه بگویم کم است...از دست و دل بازی اش...از عشق بودنش ....

وقت زیادی نداشت ، برگشتیم اداره تا ماشین ام رو بردارم...اینقدر ذوق کردند و شیطنت...خودم هم به وجد اومدم، ساعت کاری تمام شده بود و ماشین آزاد بود. سوار شدیم که برسونمش هتل...هتل شون گرین لند بود توی صدرا...در حال خواندن ترانه و شیطنت و ... بودیم که رسیدیم به یه ماشین عروس شروع کردم به بوق ممتد زدن ، اینا هم شیشه ها رو کشیدند پایین و نزدیک بود خودشونو بندازن پایین ...دست ، شوت، کل و هورا ....

رد می شدیم ، سرعت کم میکردم ، راه میدادم بهشون دوباره شیطنت و شلوغی ...عروس و داماد غش کرده بودند از خنده ...کامشان شیرین شد با دلقک بازی های ما سه نفر

رسیدیم به هتل، بازم بوس و بغل و خداحافظی...نوبت دکتر داشتم گفتم نیاز من حوصله ام نمیشه برم ، تو هم میای باهام...دخترِ چشم درشتِ مهربانِ بوشهری، موافقت کرد... ویزیت که شدم ، گفتم میرسونمت...ساعت 6 عصر رسیدم خونه (صبح از پنج و نیم زده بودم بیرون) با اجازه گل تون، مستقیم رفتم آشپزخونه تا دو سه ساعت بعد....

ایشالله که همیشه خسته ی شادی ،دیدار و عشق بازی باشید


***********

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های، نخراشی به غفلت

گونه ام را ، تیغ

های نپریشی صفای

زلفکم را، دست

آبرویم را نریزی، دل

ای نخوره مست

لحظه ی دیدار نزدیک است..


این شعر رو برای اولین دیدار ، تو حیاط خونه ی دایی برام خوند


همسفر

کاسه ماست محلی تو دستمه، زیر درخت نخل تو حیاط خاتون ایستادم نگاهم به آسمونه

نخله قد کشیده دستم بهش نمیرسه...چند سال پیش کوتاه بود راحت ازش می چیدیم...

میخندم به خاتون میگم حالا من این ماست رو با چی بخورم خب ؟ زیرش دو سه تا دونه افتاده بود جمعش کردم

امان از شرجی هوا....


**********

میگه بهار بیا یه بره سر بریدم دستام توان نداره خرد و بسته بندی اش کنم...خودم تنها راهی ولایت میشم. پویا قرار بود همراهیم کنه که انصراف داد...جاده تنهایی مزه میده عاشق تنگ چوگان هستم...مخصوصا زمستون هاش ...دلم یه کلبه میخواد واسه روزهای بارونیش توی بهمن ماه که همه جا سبز و خوشگله(آرزو بر جوانان عیب نیست)

برای پیرمرد و پیرزن هایی که کنار جاده  توی مسیر تنگ می شینن دست تکون میدم و سلام میکنم ، خوشحال میشن برام لبخند میزنن


*****

همیشه دوست داشتم یه آشنا توی این مسیر داشته باشم. سری قبلی که با پویا بودم دقیقا سر پل باریک اش، یه پیر مرد شیک دست بلند کرد. ترمز زدم. گفتم بفرمایید گفت منو تا سر جاده اصلی می رسونی ؟ گفتم بله حتما... سوار شد..گفتم پدر کجا میخوای بری؟ گفت میرم شیراز. گفتم خب منم راهی شیرازم ، پس همسفر میشیم.

شروع کرد به تعریف کردن که کارمند دانشگاه پهلوی بودم ،  سال 51 استخدام شدم  وشیراز  زندگی میکردم، سال 85 بازنشسته شدم و خونه زندگی رو جمع کردم برگشتم ولایت ..کلی زمین خریدم و باغ مرکبات درست کردم ...

خوشحال شدم خوراک من بود، گفتم از فضای دانشگاه اون زمان برام تعریف کن، خیلی خوش صحبت بود، شیرین حرف می زد. صحبت های قشنگی از آن روزگاران زیبا داشت...

گفتم که شاه رو هم از نزدیک دیدی ؟ گفت بله ..چندین بار برای دیدن از باغ ارم  و دانشگاه شیراز اومدن ، خودشون، ملکه ، خواهرش ...از زمان انقلاب گفت، از شلوغی ها، خرابی ها ...

با اشتیاق فراوان به حرفاش گوش میدادم و اونم خوشحال می شد که گوش شنوای علاقمندی پیدا کرده ...

تعریف کرد یه بار خانم حمیرا و همسرش پرویز  یاحقی و چند نفر همراه اومده بودند که برن غار شاهپور..قبل از ظهر بود، کم کم اهالی جمع شدند، معتمد روستا هم خبر کردند .به خانم حمیرا و همراهان گفتند که زمان بدی هست برای رفتن به غار ، الان هوا گرمه، باید صبح زود حرکت کنید.

زیر چند تا درخت بلوط بزرگ و سایه دار رو فرش کردند و پشتی چیدند ، بره سر بریدند و ناهار مفصلی تدارک دیدند. یکی از جوانان روستا گفت که من آرزو دارم که خانم حمیرا از دست من چیزی بگیره و بخوره، اگه این آرزوم برآورده بشه الان هم بمیرم راضی هستم.

یه لیوان دوغ محلی رو نعنا و سبزیحات محلی زدم دادم دستش برد برای خانم ....

خاطرات قشنگی برام تعریف کرد، مسیر حسابی کوتاه شد...اسم و فامیل ش رو گفت ، منم خودم رو معرفی کردم، خانواده ام رو می شناخت... گفت منتظرتون هستم ...گفتم من خیلی بدگرما ام، آرزو داشتم یه آشنایی تو این مسیر داشته باشم، تو زمستون خدمت میرسم حتما ...


**********

شاید عشق نیست که دنیا را می چرخاند ، اما عشق

آن چیزی است که

چرخش جهان را زیبا و ارزشمند می کند