| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
شهر کوهستانی و سرسبز ، آرام و با صفا ، خیابان هایی با شیب تند ... مردمانی مهربان و دوست داشتنی..
آدرس : خیابان اردی بعشق...
سال ها پیش(بیش از 20 سال) به واسطه دوستی مشترک باهاشون آشنا شدیم، زوجی مهربان و با صفا،یک پسر و دو دختر، همان روز اول گرم پذیرایمان شدند، سفره ای رنگین همراه با صدای زیبای حسام الدین سراج ... ثبت شد تو ذهنم برای همیشه ...
قصه اینطور شد که کم کمک دوست مشترک کنار رفت و ما دو خانواده شدیم رفیق گرمابه و گلستان ... سالها دوستی و رفت و آمد ... به دنیا آمدن وروجک ها ، رشد و قد کشیدن بچه های خانواده دوست ... لحظه به لحظه را خانم خانه یادش است، چیزهایی می گوید که دهنم باز می ماند از تعجب ، مرحبا به این حافظه ...
سال ها رفت و آمد و احوال پرسی از راه دور ... چند سال گذشته را به خاطر تحصیل و شاغل شدن و دیگر مشکلات از هم دور شدیم.. تماس تلفنی داشتیم ولی رفت و آمد محدود به چند بار سفر آنها به شیراز ...
تا اینکه چند ماه پیش شنیدیم که آقای خانه ، گرفتار بیماری شده ، مردی مهربان و صبور، رفتارش با خانم و بچه هایش و حتی ما، مثل یک پدر ... هر چه از بزرگیش بگویم کم است ...(بی نظیر به معنای واقعی) ...
آقای پدر از چند روز پیش تأکید کرد که باید هر جوری شده ، به دیدنشان برویم ... مدیریت و ردیف کردن برنامه هم با من ... خدا می داند که چقدر از شنیدن خبر رفتنمان خوشحال شدند و سفرشان به شیراز را کنسل کردند، اصرار های من هم بی فایده ... راهی شدیم با کوله باری از خاطرات سال های گذشته ... با چشمانی اشک آلود استقبالمان کرد و گفت و فکر نمی کردم بتونم یک بار دیگه ببینمتان ... کنارش نشستم حرف زدم برایش ، از چیزهایی که بر ما گذشت توی این مدت ... گفت ازتان دور بودم ولی همه چی رو می دانم ، ازم تشکر می کرد انگار که برای او کاری کرده باشم ، گفت آقای پدر جواب صداقت و نیتش را می گیرد...
خدا را صد هزار مرتبه شکر ، حالش بهتر بود، با تعریف هایی که از روزهای گذشته اش می کردند، معجزه شده بود، روی پا شده بود و تغذیه اش هم رضایت بخش ...
با جسمی نحیف و کم توان، همراهیمان کرد ، شیب تند آبشار زیبای سمیرم را قدم به قدم ... روی پله های سنگی که حرکت می کرد تمام تنم می لرزید که نکنه تعادلش به هم بخورد ... کل شهر می شناختنش ، با دیدنش خوشحال و شاد به استقبالش می آمدند ... می گفت که ماه هاست از خانه بیرون نیامده ... آقای پدر حرص می خورد که خسته اش کردیم، گفتم می دانم ولی برای روحیه اش خوب است ... ببین چقدر خوشحال است ...
بچه های نازش، سنگ تمام گذاشتن برای پدر ، هر کدام از شهرهای مختلف کارشان را رها کرده بودند و دنبال دوا و درمان پدر مهربانشان ... دخترک که حالا خانمی شده بود برای خودش، برایم تعریف کرد، بیماری پدر هر چند سخت بود ولی برایمان برکت داشت ، دوباره دور هم جمع شدیم، شرایط کاریمان به طور معجزه واری بهتر شد ، کارهایی که سال ها منتظرش بودیم، به آسانی حل شد ...
تا نیمه های شب مرور خاطرات ، عجیب بود، خانم سخت کوش و پرتلاش خانه ، تمام جزییات از سفرهایمان یادش بود، از بچگی پرنسس و مهندس می گفت ، تکه کلام هایشان ... چیزهایی که من فراموش کرده بودم، تماشای آلبوم های قدیمی ... بچه هایشان، تحصیل کرده، موفق و مهربان تر از خودشان ، اونقدر مهربانی کردند که شرمندشان شدم ...
یک شب را هم مهمان خانه دانشجویی دخترک در اصفهان بودیم، اصفهان نصف جهان که می گویند درست است ... اردیهبشتش دیدنی ، هوای خنک و دلپذیر و خدای من ... زاینده رود خروشان و پر آب ... با ناز و کرشمه ، می خرامید و پیش می رفت ... اینقدر ذوق کردم از دیدنش ... انگار که ملک خصوصی من است ... باورم نمیشد مثل 20 سال پیش باشد ، صدای جریان آب کنار سی و سه پل شنیدنی بود ... از ذوقمان کل عصر تا نیمه شب را کنارش ماندیم و راه رفتیم ، از پل مارنان و سی و سه پل و پل چوبی و پل خواجو ... مرحبا به اصفهانی های عزیز با شهر تمیز و زیبایشان ... فقط بهار نارنج شیراز را کم داشت ... از آنجایی که ما مردمانی سرخوشیم ، خدا هم برایمان ردیف می کند، از بخت و اقبال خوب ، همان شب سپاهان هم قهرمان شد و جشن و پایکوبی هم ردیف شد ... قرار شد که بزرگترها توی ماشین آقای پدر باشند و بچه ها هم اون یکی ماشین، بهار ناقلا یواشکی به بچه ها پیام داد که مثلا منو هم بزور ببرین تو ماشین خودتان ... و نمایش و سیاه بازی شروع شد ، منو به زور بردن با خودشان ... و جایتان سبز ... آهنگ های شاد و دیوانه بازی و هم رنگ جماعت شدن ها ...
امروز پدر مهربان باید اسکن بشود، برایش دعا کنید لطفا....
پرنسس میگه وای مامان چقدر عزیزه این مرد ... میگه عاشقش شدم ...
***
کنارم که هستی خیابان ها از ماهیت می افتند ...
رسیدنی در کار نیست ...
شانه به شانه مقصدم قدم می زنم ...
همان گوشه خالی دلت ...
که هیچ کس پیدایش نمی کند...
هیچ کس ... آنجا را برای من بگذار ...
خاتون زنگ میزنه ، میگه وقتی میرم توی اتاق می بینم بوی مهندس میاد، مهندس که اینجا نیست ، این بو از کجاست پس ... همه جا رو می گردم، می بینم بو از تیشرت اش هست که هفته گذشته اینجا جا گذاشته ، برمی دارم و می بویمش ... تاش میکنم و میزارم توی کمد...
***
دارم تدارک برنامه مسافرت اصفهان رو ردیف می کنم ، گوشه ای از دلم خوشحال گوشه ای غمگین و ساکت ... یاد سفر بوشهر می افتم که با چه شوق و ذوقی برنامه ریزی اش کردم، برای لحظه لحظه اش برنامه داشتم ، وروجک ها ساز مخالفت می زنند، چطور راضیشان کنم ....
***
خانه زلی دعوتیم ، میز مفصلی تدارک دیده ، ته چین مرغ و خورشت فسنجان... دختر زیبای همسایه هم دعوت است، سر صحبت باز می شود، پرنسس از کارهای آقای پدر می گوید و لقمه های خوشمزه ای که می پیچد... دخترک تأیید می کند که لقمه های پدر ها خوشمزه تر است . می گوید لقمه هایی که مادرها می پیچند فقیر است، گردویش کم است ولی پدرها پر ملات می پیچند و لبخند میزنم و حسادت هم نمی کنم به آقای پدر ...
***
دختر همسایه مهربان و زیباست به دلم نشسته ... پیشنهادش میدهم به مهندس ، رد می کند ، تنها موردی بود که دلم راضی شد ... البته معلوم هم نبود اگر موافقت می کرد ، مهندسم را به دخترک بدهم یا نه ... مطمئنم دلم راضی نمی شد...
***
همکار دختری داره بنام تانیا که خیلی شیرین زبونه ، تو مسجد محله شون به هر کی اسمش فاطمه بودن جایزه می دادند، رفته به حاج آقا گفته، حضرت تانیا نداریم؟؟؟؟؟؟
***
خیالت مثل چرت صبحگاهی است ... هی با خودم می گویم فقط 5 دقیقه دیگر ...