[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 بهمن 1397 14:38
از پسر عمو دلگیر بودم، از پرنسس هم...کتابمو رو برداشتم و رفتم توی اتاق مهندس کوچیکه...سرگرم خوندن بودم که یهو دیدم یه چی قلمبه پرید تو بغلم، هر چی تلاش کردم دورش کنم، بیشتر چسبید بهم و خودشو توی آغوشم جا کرد... فرفروک هاشو کرد ته حلقم...یه عادتی دارم که اگه خنده ام بگیره یارای مقاومت ندارم و شل میشم از خنده...همین طور...