-
طغیان
شنبه 21 شهریور 1405 09:41
اصلنم مهربانی مسری نیست. خوب هم نیست و خیلی خر است... مسیولیت پذیری کوفت است صبوری بدترین کار دنیاست.... و برای صدمین بار کلیپ منیره روانی پور رو دیدم که میگه... هر وقت به تو آسیبی رسید باید طغیان کنی همون ثانیه ی اول... همه ی انسانها خاصیت تبدیل شدن به هیتلرو دارن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1405 11:54
میرم تو محوطه سبز و زیبای هلال احمر قدم میزنم...به اردک ها سلام می کنم و به گربه ی سفید چشم قشنگو...همچین لم داده رو چمن ها... صادق و مجید از هم دلخورند. هر کدوم جدا برای من درد دل می کنند. تلاش می کنم بیشتر نشه این اختلافه... به صادق میگم که خودتو ناراحت نکن..دو تا سنگ هم که کنار هم قرار بگیرند صدا میدن.... سری تکون...
-
انتقالی
چهارشنبه 11 شهریور 1405 21:15
تو برنامه ی جدید هلال احمر مستقر هستیم...امروز برای معارفه رفتیم....اینقدر محوطه اش سرسبز و دل نواز بود که نگو... نیروهاشون هم فوق العاده خوشرو و فعال بودند....اینقدر که همونجا تو جلسه ی معارفه گفتم چقدر روحیه ی من با کار و محیط شما هماهنگه...اصلا من راه رو اشتباه رفتم.... میخوام انتقالی بگیرم اگر بپذیرید...گمونم صادق...
-
کابوس شبانه
سهشنبه 3 شهریور 1405 19:59
تمام دیشب رو کابوس دیدم..دیرم شده بود. خواب مونده بودم...صبح که بیدار شدم چشمام قرمز شده بود... آزمون از ده تا درس بود که تهران تدریس شده بود..مباحث تخصصی و سخت. مخصوصا مبحث مناقصات با ۱۳ پاس شد...از ساعت هفت و نیم شروع کردیم تا ساعت نه و نیم... در کل خوب بود یه بیست هم داشتم....به جای فاطی و زهرا هم امتحان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 شهریور 1405 16:59
فردا آزمون جامع داریم... گردنم درد میکنه... یعنی نتیحه اش چی میشه؟
-
غم او غم من
سهشنبه 27 مرداد 1405 10:42
مرداد ماه ۱۴۰۵ پر تردد بود برام.. شنبه از مشهد برگشته بودیم....پنج شنبه دوباره برای مراسم راهی شدم... پرواز فلای پرشیا...مهمانداره گفت شما چند روز پیش هم مهمانمون بودین....چطوری بین این همه مسافر یادش مونده..... پنج شنبه روز بسیار سختی بود برام...دیدن غم عزیزانت...اشک شون تمام جونت رو میسوزونه و قلبت رو فشار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مرداد 1405 16:32
و خدایی که اون بالا نشسته به تماشا.... میگه انگاری حالتون زیادی خوبه ... دارم براتون.....و اون تلفن پر استرس و غم انگیز شب آخر.... چه کج رفتاری ای چرخ... چه بد کرداری ای چرخ... سر کین داری ای چرخ.... نه دین داری نه آیین داری ای چرخ...
-
دستاتش عشق می بافد...
جمعه 16 مرداد 1405 13:22
چند وقتی پسر عمو حال روحی خوبی نداشت..بعد از جنک اخیر و انفجارهای وحشتناک کنار خونه اعصابش بهم ریخته بود. منم که دو هفته نبودم دیگه مزید بر علت شده بود. هر چند هر دو تایم طولانی سر کاریم و حضورمون تو خونه کمه..ولی انگار این نبودن اذیتش کرده... مهندس بزرگه سوپرایزمون کرد و بلیت هوا پیما تهیه کرد...پنبه وقتی چشمش به ما...
-
خستگی
دوشنبه 5 مرداد 1405 20:22
ساعت شش و نیم صبح از خونه زدم بیرون.درگیر بیمارستان بودیم و کارهای سیستمی....ساعت پنج عصر تو اداره از خستگی با فاطی زدیم مسخره بازی..واقعا مغزمون نمی کشید دیگه.... هم سن و سالای من بازنشست شدن دیگه... اونوقت من تازه افتادم تو چالش های کاری.... نمیدونم چقدر دوام میارم...من تو ابن سن باید حالا میرفتم کلاس آواز و موسیقی...
-
شیراز ناز
جمعه 2 مرداد 1405 13:10
اینجا شیراز است....شیراز جااان... پرنسس میگه خانه بدون مادر جهنمه...میگه پسر عمو از دوری ات افسرده شده. دو روز سر کار نرفته