بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

ناسپاس

میگه منو ببخش...یه فرصت دیگه بهم بده ...

میگم چند بار؟ فرصت ها تموم شد دیگه ...

خنجر زدی به قلبم ....و  تلاش هایی که میکنی برای  به دست آوردن دلم ، مثل اینه که اون خنجر رو ریز ریز می کشی بیرون ....دردش بیشتره


*********

میگم اگه میخوای منو خوشحال کنی،  خونه باغ رو تعمیر کن، 

میگه هر کاری می کنم تو راضی نیستی، میگی هیچ کاری نکردی ....دیدی که دست تنها خونه بابام رو ساختم...

گفتم تنها ساختی ؟ تنها بودی؟

میگه حالا درسته که تو وام گرفتی ، کمک کردی ...اما خودم تنها بودم...

میگم تو کوه پشت ات بود، تنها نبودی...

فقط حمایت مالی نبود که ، هنوز همکارم یادآوریم میکنه اون داد و فریادهای پشت تلفن رو... میگه با کی بودی؟ ( سر گچکار میزدم)


دیدار وبلاگی

اواخر سال نود بود، روزهای اولی بود که با بلاگستان آشنا شده بودم و پره شور و شوق ...گم گشته ام را پیدا کرده بودم. گمانم از وبلاگ زنده بود که توی کامنت ها پیداش کردم، اهل کل کل بود و شر و شور، پرهیجان، سر نترس، و سرشار از عشق و مهر ...

کم کم با هم ارتباط گرفتیم..من کامنت بزارم، اون بزاره ...نمیدونم دلیل کششی که بهم داشتیم چی بود...شاید از همه قوی تر، ازدست دادن پدر تو سن کم بود(نقطه عطف و کشش مان )

گذشت تا تعطیلات عید، نوشت که میاد طرفای یزد....یهو چشم باز کردیم که جلوی خونه ی خاتون همدیگه رو در آغوش کشیدیم...عروسی پسر دایی بود...لباس محلی کردم تن اش و دو تایی  وسط میدان چوپی


******

با همکارا نشسته بودیم برای استراحت و چای میخوردیم..

گوشی ام زنگ خورد ..اسمش افتاد لیلی جاااانم..

حال و احوال و شلوغ بازی ...گفت خاله من اومدم شیراز مأموریت...میتونی مرخصی بگیری ناهار بریم بیرون؟

حتما عزیزم...قرار گذاشتیم رستوران سنتی دهلیز...

نیاز هم از بوشهر اومده بود، بهش گفتم بیا اداره که با هم بریم سراغ لیلی...(نیاز هم دوست وبلاگی هست و مشترک با لیلی)

اومدم ماشین رو از پارکینگ در بیارم دیدم اوووو. حسابی قفله و امکانش نیست. همکار زحمت کشید و ما رو رسوند رستوران ...چند دقیقه گذشت که خانم دکتر (لیلی جان بلاگفا) هم اومد....بوس و بغل و شلوغی ...

کلی حرف داشتیم برای زدن، وقت هم کم ...ناهار سفارش دادیم ..سالاد شیرازی هم کنارش ..(جاتون سبز) صحبت از همه جا...یه پک دستش بود...مثل همیشه خوش سلیقه ..یه دستبند از سنگ بسیار زیبا....از مهربانی اش هر چه بگویم کم است...از دست و دل بازی اش...از عشق بودنش ....

وقت زیادی نداشت ، برگشتیم اداره تا ماشین ام رو بردارم...اینقدر ذوق کردند و شیطنت...خودم هم به وجد اومدم، ساعت کاری تمام شده بود و ماشین آزاد بود. سوار شدیم که برسونمش هتل...هتل شون گرین لند بود توی صدرا...در حال خواندن ترانه و شیطنت و ... بودیم که رسیدیم به یه ماشین عروس شروع کردم به بوق ممتد زدن ، اینا هم شیشه ها رو کشیدند پایین و نزدیک بود خودشونو بندازن پایین ...دست ، شوت، کل و هورا ....

رد می شدیم ، سرعت کم میکردم ، راه میدادم بهشون دوباره شیطنت و شلوغی ...عروس و داماد غش کرده بودند از خنده ...کامشان شیرین شد با دلقک بازی های ما سه نفر

رسیدیم به هتل، بازم بوس و بغل و خداحافظی...نوبت دکتر داشتم گفتم نیاز من حوصله ام نمیشه برم ، تو هم میای باهام...دخترِ چشم درشتِ مهربانِ بوشهری، موافقت کرد... ویزیت که شدم ، گفتم میرسونمت...ساعت 6 عصر رسیدم خونه (صبح از پنج و نیم زده بودم بیرون) با اجازه گل تون، مستقیم رفتم آشپزخونه تا دو سه ساعت بعد....

ایشالله که همیشه خسته ی شادی ،دیدار و عشق بازی باشید


***********

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های، نخراشی به غفلت

گونه ام را ، تیغ

های نپریشی صفای

زلفکم را، دست

آبرویم را نریزی، دل

ای نخوره مست

لحظه ی دیدار نزدیک است..


این شعر رو برای اولین دیدار ، تو حیاط خونه ی دایی برام خوند