| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کاسه ماست محلی تو دستمه، زیر درخت نخل تو حیاط خاتون ایستادم نگاهم به آسمونه
نخله قد کشیده دستم بهش نمیرسه...چند سال پیش کوتاه بود راحت ازش می چیدیم...
میخندم به خاتون میگم حالا من این ماست رو با چی بخورم خب ؟ زیرش دو سه تا دونه افتاده بود جمعش کردم
امان از شرجی هوا....
**********
میگه بهار بیا یه بره سر بریدم دستام توان نداره خرد و بسته بندی اش کنم...خودم تنها راهی ولایت میشم. پویا قرار بود همراهیم کنه که انصراف داد...جاده تنهایی مزه میده
عاشق تنگ چوگان هستم...مخصوصا زمستون هاش ...دلم یه کلبه میخواد واسه روزهای بارونیش توی بهمن ماه که همه جا سبز و خوشگله(آرزو بر جوانان عیب نیست)
برای پیرمرد و پیرزن هایی که کنار جاده توی مسیر تنگ می شینن دست تکون میدم و سلام میکنم ، خوشحال میشن
برام لبخند میزنن
*****
همیشه دوست داشتم یه آشنا توی این مسیر داشته باشم. سری قبلی که با پویا بودم دقیقا سر پل باریک اش، یه پیر مرد شیک دست بلند کرد. ترمز زدم. گفتم بفرمایید گفت منو تا سر جاده اصلی می رسونی ؟ گفتم بله حتما... سوار شد..گفتم پدر کجا میخوای بری؟ گفت میرم شیراز. گفتم خب منم راهی شیرازم ، پس همسفر میشیم.
شروع کرد به تعریف کردن که کارمند دانشگاه پهلوی بودم ، سال 51 استخدام شدم وشیراز زندگی میکردم، سال 85 بازنشسته شدم و خونه زندگی رو جمع کردم برگشتم ولایت ..کلی زمین خریدم و باغ مرکبات درست کردم ...
خوشحال شدم خوراک من بود، گفتم از فضای دانشگاه اون زمان برام تعریف کن، خیلی خوش صحبت بود، شیرین حرف می زد. صحبت های قشنگی از آن روزگاران زیبا داشت...
گفتم که شاه رو هم از نزدیک دیدی ؟ گفت بله ..چندین بار برای دیدن از باغ ارم و دانشگاه شیراز اومدن ، خودشون، ملکه ، خواهرش ...از زمان انقلاب گفت، از شلوغی ها، خرابی ها ...
با اشتیاق فراوان به حرفاش گوش میدادم و اونم خوشحال می شد که گوش شنوای علاقمندی پیدا کرده ...
تعریف کرد یه بار خانم حمیرا و همسرش پرویز یاحقی و چند نفر همراه اومده بودند که برن غار شاهپور..قبل از ظهر بود، کم کم اهالی جمع شدند، معتمد روستا هم خبر کردند .به خانم حمیرا و همراهان گفتند که زمان بدی هست برای رفتن به غار ، الان هوا گرمه، باید صبح زود حرکت کنید.
زیر چند تا درخت بلوط بزرگ و سایه دار رو فرش کردند و پشتی چیدند ، بره سر بریدند و ناهار مفصلی تدارک دیدند. یکی از جوانان روستا گفت که من آرزو دارم که خانم حمیرا از دست من چیزی بگیره و بخوره، اگه این آرزوم برآورده بشه الان هم بمیرم راضی هستم.
یه لیوان دوغ محلی رو نعنا و سبزیحات محلی زدم دادم دستش برد برای خانم ....

خاطرات قشنگی برام تعریف کرد، مسیر حسابی کوتاه شد...اسم و فامیل ش رو گفت ، منم خودم رو معرفی کردم، خانواده ام رو می شناخت... گفت منتظرتون هستم ...گفتم من خیلی بدگرما ام، آرزو داشتم یه آشنایی تو این مسیر داشته باشم، تو زمستون خدمت میرسم حتما ...
**********
شاید عشق نیست که دنیا را می چرخاند ، اما عشق
آن چیزی است که
چرخش جهان را زیبا و ارزشمند می کند