-
ولایت
جمعه 22 خرداد 1405 14:20
دو هفته ای یکبار میرم به خاتون سر میزنم. چشم به راهه همیشه..رفتن رو دم دمای غروب رفتم . جاده خیلی شلوغ بود و نور خورشید هم تو چشام.. یه کله تریلی هم چسبیده بود به اوسکار....من راه میگرفتم اون راه میگرفت دوباره سرعت کم میکرد تا من برسم بهش...همین طور ادامه داد تا نرسیده دشت ارژن که هی چراغ میزد واستا....پلیس راه که...
-
الهی به امید تو
پنجشنبه 21 خرداد 1405 13:14
سلامممم دوستان.... چقدر ذوق کردم که بلاگ اسکای درست شد... چقدر بد بود بی خبری.... از خودتون خبر بدید بهم..اگر کامنت دونی باز بشه...
-
بومب
جمعه 22 اسفند 1404 23:56
وارد پارکینگ شدیم.پیاده که شدیم پرنسس گوشاشو تیز کرد. به واسطه موسیقی کار کردن گوشای تیزی داره. گفت مامان جنگنده ها اومدن...همو بغل کردیم....گرومب....زمین و زمان لرزید... اما خیلی نترسیدم... امروز فشارم به خاطر استرس پریشب نه رو هفت بود...این جنگ تموم هم بشه هم ما دیگه آدمای نرمالی نخواهیم شد... این استرس ها اثرلت...
-
جنگنده ها شدن پرنده ی بومی شهر
پنجشنبه 21 اسفند 1404 08:19
تا ساعت سه صبح خوابم نبرد. تو خونه راه رفتم و جمع و جور کردم. .حدودادی ساعت چهار تازه چشام گرم شده بود ناگهان خونه آنچنان لرزید که حس کردم زلزله اومده وخونه داره ریزش میکنه و دارم همراه با ساختملن سقوط می کنم پایین.. اولین بار بود اینجوری ترسیده بودم. پرنسس اومد تو اتاقم گفت صدای ناله ات رو شنیدم. دستاش میلرزید. رفتیم...
-
چه بدکرداری ای چرخ
جمعه 1 اسفند 1404 16:52
با خاتون و گلدونه جلو ی فروشگاه بودیم.یه پیرمرد شیک پوش صدام زد گفت بیا منو ببر اونور خیابون.با لبخند رفتم سمت اش گفتم قربون اون دستور دادنت چشممم بیا ببرمت...نگام کرد گفت من سرهنگم..چه زحمت ها که کشیدم...بغض کردم.آدمای این سن و سال و تر و تمیز رو که می بینم یاد کدخدای جوان می افتم. یاد که چه عرض کنم من اصلا تصویری...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 بهمن 1404 20:08
این که تو این مدت چی بهمون گذشت بماند....و اینکه با ترس ولرز با دوستانم تماس گرفتم و احوالشونو پرسیدم.... و اما تو محل کار نمیدونم اسمش ارتقا هست یا چی....کارم عوض شده. کار بسیار سخت و تخصصی و زمانبر... روزی ده ساعت کار ممتد هم براش کمه...اگه وقت کنیم یه لقمه صبونه ایستاده بخوریم اگر نه هم میره تا عصر....چای یخ کرده و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 دی 1404 11:01
خبر دارم که در فردای فرداها بهار ِ بهترینی هست. دری را میگشایی: پشت آن، درهای دیگر هم خبر دارم گشوده میشود آن آخرین در هم. بهاری پشت آن در لحظهها را میشمارد باز و هر قفلی کلیدی تازه دارد باز. من از دیروزهایِ رفته دانستم که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست خبر دارم بهار بهترینی هست مجری تو مراسم تودیع و معارفه...
-
ماموریت...
دوشنبه 15 دی 1404 16:22
تو این بلبشو ، ماموریت کاری پیش اومده...فردا عصر میریم ولایت.شب خونه باغ می خوابیم.صبح زود حرکت می کنیم به سمت بوشهر... کجا میخواستم برم...سر از کجا در میارم....دنیا قابل پیش بینی نیست اصلا....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 دی 1404 11:47
رمز پست قبلی 1111 هست
-
تارزان
سهشنبه 9 دی 1404 11:31