-
تهران بای بای
سهشنبه 30 تیر 1405 18:33
فردا آخرین روز حضورم در تهرانه...با کوله باری از خاطرات شیرین..تجربه برمیگردم شیراز.... توی این دو هفته هر روز بعد از کلاس و خستگی زیاد از هتل زدیم بیرون...هر چند هوا گرم بود اما این باعث نشد بمونیم اتاق.... روز جمعه فاطی اومد دنبالم رفتیم درکه...خیلی خوش گذشت..کلی راه رفتیم تو کافه های قشنگش صبونه خوردیم..... جای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیر 1405 17:41
تایم استراحت که میشه از کلاس خارج میشیم..اکثرا گوشی به دست میشن برای احوالپرسی عزیزانشون...یکی ترکی حرف میزنه. یکی لری. یکی کردی.. یکی مشهدی..از اونور صدای لهجه شیرین یزدی...از همه ی استان ها همکارا اومدن...انگشت به دهن موندن از شیرازیا..بس که ورجه وورجه می کنیم و شیطنت.... میگن نظرمون نسبت به شیرازیا عوض شده.. به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 تیر 1405 08:36
تولد فرفری قشنگمه...بیست و سوم تیرماه ساعت ده و نیم صبح به دنیا اومد.... انگار یه جفت چشم بود که دست و پا درآورده بود...که ابرو هم نداشت...خیلی نمکی و زیبا بود.... دختری پرتلاش. مصمم. مهربان....انگار خدا آفربده اش برای تدریس... به قول گوگوش...ای دلبر من الهی صد ساله شوی
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 تیر 1405 13:52
گرمه گرمه گرمه..... نمیشه موند....نظرتون چیه برگردیم شیراززز
-
من دارم میام
چهارشنبه 17 تیر 1405 14:35
فردا عازم تهرانم....جنگ نشه صبلات..... پیشاپیش حلال کنید دیگه به مدت دو هفته .... ایشالله که جور بشه رفقا رو ببینم و دیداری تازه کنیم...
-
یادگار با ارزش
چهارشنبه 10 تیر 1405 08:28
همون دوست پدر بود که ازشون نوشتم براتون...یه جایی کارش گیره دوباره اومد پیشم...همکار مهربانم بهم کمک کرد مسئول حقوقی چند اداره رو دعوت کردیم جلسه گذاشتیم و مشکلش رو مطرح کردیم....تا جلسه شروع بشه از خاطرات بچگی هاشون گفت برام...منم سراپای وجودم گوش شده بود... گفت که از روستای خودمون پیاده میرفتن روستای همجوار که فاصله...
-
پدر...
چهارشنبه 3 تیر 1405 06:03
این روزها بیمارستان مستقر هستیم. از بخش های مختلف بازدید داریم...پرستاران. پزشکان.نیروهای خدمات..با آدم های متفاوتی آشنا میشم...جالبه... یکی دو هفته ی دیگه باید ماموریت برم تهران...حدود ده روز ماندگار هستیم...روزهای جالبی خواهند بود.پرنسس گفته که برای تولدش به من می پیونده... ....... خاتون را آوردم برای عمل آب...
-
عاشقی
یکشنبه 24 خرداد 1405 20:47
من اهل عشق و عاشقی نبودم اما تو از کنارم رد شدی و جانم به دکمه پیراهنت گیر کرد
-
ولایت
جمعه 22 خرداد 1405 14:20
دو هفته ای یکبار میرم به خاتون سر میزنم. چشم به راهه همیشه..رفتن رو دم دمای غروب رفتم . جاده خیلی شلوغ بود و نور خورشید هم تو چشام.. یه کله تریلی هم چسبیده بود به اوسکار....من راه میگرفتم اون راه میگرفت دوباره سرعت کم میکرد تا من برسم بهش...همین طور ادامه داد تا نرسیده دشت ارژن که هی چراغ میزد واستا....پلیس راه که...
-
الهی به امید تو
پنجشنبه 21 خرداد 1405 13:14
سلامممم دوستان.... چقدر ذوق کردم که بلاگ اسکای درست شد... چقدر بد بود بی خبری.... از خودتون خبر بدید بهم..اگر کامنت دونی باز بشه...