جواهر بگویمش
شنبه 15 آبان 1400 08:07
زنگ میزنه بهار من با صبا میرم بیرون نگران نباشی... حدود سه ماهه که از خونه بیرون نمیره مگر برای کلاس هاش که اونم سریع بعدش برمیگرده خونه.. و مشغول برنامه هاش میشه.... وقتی میاد لبخندمیزنه میگه اینم وقتی بود که این همه به همدیگه وابسته بشیم؟ در آغوش اش می کشم و میگم همدیگه رو نفس بکشیم برای روزهای نبودن، دوری و...