| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
وارد پارکینگ شدیم.پیاده که شدیم پرنسس گوشاشو تیز کرد. به واسطه موسیقی کار کردن گوشای تیزی داره. گفت مامان جنگنده ها اومدن...همو بغل کردیم....گرومب....زمین و زمان لرزید... اما خیلی نترسیدم...
امروز فشارم به خاطر استرس پریشب نه رو هفت بود...این جنگ تموم هم بشه هم ما دیگه آدمای نرمالی نخواهیم شد...
این استرس ها اثرلت خودشو میزاره.. طبقه بالا راه میرن میترسیم...صندلی تکون میدن میترسیم..
پیام دادن فردا بیااین اداره...خطرناکه بابا...چرا نمی فهمین....
یه موضوع خنده دار...
بعد از انفجار رفتیم پیش لیلی...خیلی میترسه طفلک...کلی باهاش حرف زدم. آرومش کردم...
صدای موتور همسایه اومد شوهر لیلی حسابی ترسید از جاش پرید. می لرزید مرد به این بزرگی....کلی خندیدیم. هنوزم یادم میاد خندم میگیره
تا ساعت سه صبح خوابم نبرد. تو خونه راه رفتم و جمع و جور کردم. .حدودادی ساعت چهار تازه چشام گرم شده بود ناگهان خونه آنچنان لرزید که حس کردم زلزله اومده وخونه داره ریزش میکنه و دارم همراه با ساختملن سقوط می کنم پایین..
اولین بار بود اینجوری ترسیده بودم. پرنسس اومد تو اتاقم گفت صدای ناله ات رو شنیدم. دستاش میلرزید. رفتیم توی راهروی خونه.... مهندس هم از اتاقش اومد بیرون.
بند دلم پاره شد....نمیدونم اینجا چی داره که هر چی سنگر شکن میزنه تمام نمیشه..
امروز دور از جونش میگه مرگم اینه که حال بد تو رو ببینم. گفتم تقصیر نداری چون وضعیت خراب من نایابه و کم می بینیش....
امروز باز فشارش افت کرده از استرس....
خاتون میگه بیا ولایت...میگم بچه هام چی پس...
به امید فردای روشن....
وطنم ای شکوه پا برجا ....