| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
دو هفته ای یکبار میرم به خاتون سر میزنم. چشم به راهه همیشه..رفتن رو دم دمای غروب رفتم . جاده خیلی شلوغ بود و نور خورشید هم تو چشام..
یه کله تریلی هم چسبیده بود به اوسکار....من راه میگرفتم اون راه میگرفت دوباره سرعت کم میکرد تا من برسم بهش...همین طور ادامه داد تا نرسیده دشت ارژن که هی چراغ میزد واستا....پلیس راه که واستاد من گازشو گرفتم و الفرار....
رسیدم ولایت شب بود دیگه..فوری رفتم تو حیاط سراغ باغچه...باغچه ی خونه باغ به بار نشسته بود....گوجه ها . فلفل ها ..ریحونا....ذوق داشتم برا برداشت شون...خدا به خاتون خیر بده که هر روز آبیاری شون میکنه....
رضا همکلاسی دبستانم هم اومد سقف انباری رو تیرچه بست. یاد روزهای خوب دبستان رو زنده کردیم... من و رضا بچه زرنگ کلاس بودیم...اون دو تا دختر داره..و ولایت زندگی میکنه...
یه سر هم به آرامستان ولایت زدیم...کلی از همکلاسی هامو دیدم. من تا مقطع راهنمایی ولایت بودم...لیلا . زیور..سعادت اومدن پیشم