بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

بهارم...

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی، باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای … "پس نیکی را بکار، بالای هر زمینی… و زیر هر آسمانی…. برای هر کسی... " تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!! که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

بوشهر زیبا

و اما بوشهر مهربان و زیبا....

من و یکی از دوستام با اتوبوس مستقیم رفتیم بوشهر.مهمانسرا را تحویل گرفتیم تا بقیه بچه ها برسن...

حدودای عصر یکی یکی پیداشون شد... شب رو توی عمارت شهر خیام خوانی رزرو کرده بودند.. ساختمانش با شیشه های رنگی و شیک و مرتب و نوازنده ها هم عالی بودند. 

برای شام هم پرسون پرسون رفتیم کنار ساحل ، کافه ای بنام سولو...غذاهاش خیلی خوشمزه بود ما هم گرسنه وخسته ...خیلی چسبید...تا دیر وقت کنار ساحل قدم زدیم هوا خیلی دلچسب و خنک بود...خنک رو به سرد...

شب رو تا دیر وقت نشستند و صحبت کردند من که نفهمیدم کی بیهوش شدم ...صبح میزی شاهانه چیدند..هر هر و کرو کر....با شیطنت و سر رو صدا صبحانه را نوش جان کردیم. پیشنهاد دادند که بریم بافت تاریخی بندر...ای خداااا چرا من تا حالا این کوچه های زیبا رو ندیده بودم. گل های کاغذی رنگارنگ، باغچه های کوچولو و سرسبز ...کافه های بامزه و سنتی ....کلی قدم زدیم ، صنایع دستی خریدیم. من یه سنجاب کوچولوی چوبی خریدم اسمش رو بنر گذاشتم...(به یاد کارتون سنجاب کوچولو)

همین طور که توی کوچه های قشنگ قدم میزدیم از یه کوچه نسیمی خنک می وزید جلوتر رفتیم خدای مننننننننننننننننننن....رسیدیم به دریای بیکران آبی...به وجد اومدم....این ساحل رو بارها و بارها اومده بودم اما خبر نداشتم این کوچه های بامزه این سمت خیابون هستند....

دخترکی بنام دریا، دست سازهای چوبی خیلی قشنگی داشت. یه قایق زیبا سفارش دادم برا جای نمکدون و فلفل...

پیج اش با نام  وحشی قبیله  رو می تونید توی اینستا دنبال کنید...


ناهار رو مهمان عامو حسین بودیم قلیه و للک گرفتیم که از کیفیتش راضی نبودیم...

دم غروب راهی ساحل لیان شدیم...هوا فوق العاده بود. عاشق این خنکای هوا هستم. بوشهر را تا حالا اینجوری خنک ندیده بودم یا خیلی سرد بود( توی بهمن)، توی ماه های دیگه هم که رفته بودم گرم بود(فروردین و مهر )

آذر اش رو تجربه نکرده بودم تا حالا...یه زوج عاشق و جوان کنارمون نشسته بودند که اهل مرودشت بودند. بسیار مهربان بودند. اسپیکر بزرگی داشتند که دخترهای شیطون جمع با تمامی آهنگاشون همخوانی می کردند و می رقصیدند...اونا هم حسابی ازشون پذیرایی کردند و براشون جوجه کباب آوردند.

تا دیر وقت ساحل بودیم، قدیم زدیم ، حرف زدیم،  آخر شب بچه ها رو دعوت کردم به نیایش و شکر گذاری...خیلی خوش شون اومد....تا دیر وقت تو خیابون ها رانندگی و شیطنت کردند ...

صبح بعد از خوردن صبحانه، راهی ولایت شدیم...و ناهار رو با فریبا مهمان خاتون بودیم....

و اما بهاری که طول هفته سرگیجه داشت 

منیر خر است 


************

کنار آدم هایی که واسه یه ساعتم شده 

می تونن ازتاریکی دنیا نجاتت بدن

زندگی، زندگی تره


این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.