| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
چند وقتی پسر عمو حال روحی خوبی نداشت..بعد از جنک اخیر و انفجارهای وحشتناک کنار خونه اعصابش بهم ریخته بود. منم که دو هفته نبودم دیگه مزید بر علت شده بود. هر چند هر دو تایم طولانی سر کاریم و حضورمون تو خونه کمه..ولی انگار این نبودن اذیتش کرده...
مهندس بزرگه سوپرایزمون کرد و بلیت هوا پیما تهیه کرد...پنبه وقتی چشمش به ما افتاد لب هاش می خندید و چشمانش مثل باران بهاری می بارید....
الان پسر عمو و مهندس بزرگه رفتن استخر...منم عدس پلو درست کردم و در حالی که با پنبه حرفای خانمانه میزنیم سالاد شیرازی درست می کنم.. چند ساعت یه بار میپرسه کی میخواین برگردین؟ و اشکاش جاری میشه... میگم امشب هستیم...میخنده میگه بازم غنیمته....
و اما...من پسری را می بینم که عاشقانه مادر ناتوان اش را مهر می بخشد...کاش سر سوزنی یاد بگیرم...
دیشب رفتیم شاندیز ...پنبه رو هم با سختی فراوان بردیم. خیلی خوشحال بود و ذوق زده که میشد برامون ترانه میخوند....
پنبه همسر سرهنگ بوده خاطرات زیبا و گرانبهایی از دهه پنجاه داره...روزز های پرشکوه و رونق...از راننده شخصی و خانه های سازمانی...جالبه چند سالی هم شیراز زندگی کردن....
پ.ن. هر روز صبح موهای منو با عشق می بافه و ترانه می خونه برام...
سیاره مو میگردم
کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم
اما اسیر دردم