| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
با خاتون و گلدونه جلو ی فروشگاه بودیم.یه پیرمرد شیک پوش صدام زد گفت بیا منو ببر اونور خیابون.با لبخند رفتم سمت اش گفتم قربون اون دستور دادنت چشممم بیا ببرمت...نگام کرد گفت من سرهنگم..چه زحمت ها که کشیدم...بغض کردم.آدمای این سن و سال و تر و تمیز رو که می بینم یاد کدخدای جوان می افتم. یاد که چه عرض کنم من اصلا تصویری ازش ندارم. بچه ی سه ساله چی یادشه آخه.. چرا من باید مهر پدر رو توی آدمای غریبه جستجو کنم؟؟
از دیروز که ویدیوی پدر داغدیده رو دیدم که سر قبر جوان اش به لری مرثیه میخونه جگرم آتش گرفته..دلم میخواد سر به بیابون بزارم و های های گریه کنم...بغض خفه ام کرده..خاتون این چند روز خونمون هست نمیشه جلوش گریه کرد...
این که تو این مدت چی بهمون گذشت بماند....و اینکه با ترس ولرز با دوستانم تماس گرفتم و احوالشونو پرسیدم....
و اما تو محل کار نمیدونم اسمش ارتقا هست یا چی....کارم عوض شده. کار بسیار سخت و تخصصی و زمانبر...
روزی ده ساعت کار ممتد هم براش کمه...اگه وقت کنیم یه لقمه صبونه ایستاده بخوریم اگر نه هم میره تا عصر....چای یخ کرده و ...
یادم میاد به دی ماه ۱۳۸۶ دقیقا مثل همین روزها که شروع به کار کردم و پره استرس و هیجان .از اینکه از پس کار برمیام یا نه.....
گاهی کم میارم و بغضی میشم و گاهی شاد از نتیجه ی کار...
بهار جون بار اول ات نبست که... تو تمام زندگیت خودتو به چالش کشیدی صبوری کن و بمان....
مراقب خودتون باشید رفقای جااان... خیلی کار نکرده داریم هنوز...