[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 آذر 1402 04:21
بی خواب شدم. وبلاگ تیلو جان رو باز کردم.غمش دلم رو آتش زد. براش نوشتم که عزیزم خدا رو شکر که سالها پدرت رو کنار خودت داشتی.تو سایه اش قد کشیدی...اما من اصلا یادم نمیاد.آخه فقط سه سال ام بود...اشکام بی وقفه میریزه. این روزها خیلی بهش،نیاز دارم. به مشورتش به راهنماییش. آخه میگن خیلی دانا بوده خیلی جلوتر از زمان خودش...