| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
سلامممم دوستان....
چقدر ذوق کردم که بلاگ اسکای درست شد... چقدر بد بود بی خبری.... از خودتون خبر بدید بهم..اگر کامنت دونی باز بشه...
وارد پارکینگ شدیم.پیاده که شدیم پرنسس گوشاشو تیز کرد. به واسطه موسیقی کار کردن گوشای تیزی داره. گفت مامان جنگنده ها اومدن...همو بغل کردیم....گرومب....زمین و زمان لرزید... اما خیلی نترسیدم...
امروز فشارم به خاطر استرس پریشب نه رو هفت بود...این جنگ تموم هم بشه هم ما دیگه آدمای نرمالی نخواهیم شد...
این استرس ها اثرلت خودشو میزاره.. طبقه بالا راه میرن میترسیم...صندلی تکون میدن میترسیم..
پیام دادن فردا بیااین اداره...خطرناکه بابا...چرا نمی فهمین....
یه موضوع خنده دار...
بعد از انفجار رفتیم پیش لیلی...خیلی میترسه طفلک...کلی باهاش حرف زدم. آرومش کردم...
صدای موتور همسایه اومد شوهر لیلی حسابی ترسید از جاش پرید. می لرزید مرد به این بزرگی....کلی خندیدیم. هنوزم یادم میاد خندم میگیره