| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
این که تو این مدت چی بهمون گذشت بماند....و اینکه با ترس ولرز با دوستانم تماس گرفتم و احوالشونو پرسیدم....
و اما تو محل کار نمیدونم اسمش ارتقا هست یا چی....کارم عوض شده. کار بسیار سخت و تخصصی و زمانبر...
روزی ده ساعت کار ممتد هم براش کمه...اگه وقت کنیم یه لقمه صبونه ایستاده بخوریم اگر نه هم میره تا عصر....چای یخ کرده و ...
یادم میاد به دی ماه ۱۳۸۶ دقیقا مثل همین روزها که شروع به کار کردم و پره استرس و هیجان .از اینکه از پس کار برمیام یا نه.....
گاهی کم میارم و بغضی میشم و گاهی شاد از نتیجه ی کار...
بهار جون بار اول ات نبست که... تو تمام زندگیت خودتو به چالش کشیدی صبوری کن و بمان....
مراقب خودتون باشید رفقای جااان... خیلی کار نکرده داریم هنوز...
خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.
دری را میگشایی:
پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده میشود آن آخرین در هم.
بهاری پشت آن در
لحظهها را میشمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.
من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست
مجری تو مراسم تودیع و معارفه این شعر رو خوند... یهو رفتم به سالها پیش....
و یادآوری شعری که سالها پیش برای من خوندند....
حالا هر چی من تلاش می کنم همه چیو فراموش کنم...کائنات دست به دست هم میدن جهت عکسش....