| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
فردا آخرین روز حضورم در تهرانه...با کوله باری از خاطرات شیرین..تجربه برمیگردم شیراز....
توی این دو هفته هر روز بعد از کلاس و خستگی زیاد از هتل زدیم بیرون...هر چند هوا گرم بود اما این باعث نشد بمونیم اتاق....
روز جمعه فاطی اومد دنبالم رفتیم درکه...خیلی خوش گذشت..کلی راه رفتیم تو کافه های قشنگش صبونه خوردیم.....
جای همگی سبز....
تایم استراحت که میشه از کلاس خارج میشیم..اکثرا گوشی به دست میشن برای احوالپرسی عزیزانشون...یکی ترکی حرف میزنه. یکی لری. یکی کردی.. یکی مشهدی..از اونور صدای لهجه شیرین یزدی...از همه ی استان ها همکارا اومدن...انگشت به دهن موندن از شیرازیا..بس که ورجه وورجه می کنیم و شیطنت....
میگن نظرمون نسبت به شیرازیا عوض شده..
به فاطیما میگم خدایی دور برمون نگاه میکنم همه کم سن و سال هستن..هم سن بچه هام ...نهایتا چند سال بزرگتر....این چه کاری بود با من کردن آخه...