-
قرار
چهارشنبه 18 مهر 1403 14:24
دوست داشتم آدمای بیشتری بیان سر قرار.... همه ی اونایی که اینجا رو می خونن... در هر حال دوست تون دارم و ممنونم از حضورتون
-
دختر پاییز
یکشنبه 15 مهر 1403 09:52
-
روز سخت
پنجشنبه 12 مهر 1403 12:25
روز غمگینی داشتیم امروز... سمیرم هستیم... دوستی سی ساله.مهربان و بسیار عزیز رو از دست دادیم... برام مثل یه پدر بود. همیشه بهم زنگ مبزد. احوالمو میپرسید... من نوزده ساله بودم با این خانواده ی بی نظیر آشنا شدیم....روزهای اول زندگی مون... دوستان مشترک همه دور هم جمع شدیم ..از اصفهان...از گناوه و بوشهر.....خیلی سخت...
-
خطاب به دوست
یکشنبه 8 مهر 1403 09:27
سعیده جاان..سلام عزیزم . حدس اتون درست نبود...برای دختر گل تون آرزوی موفقیت می کنم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 مهر 1403 12:14
سفری فوری پیش آمد..گچسارلن هستیم. سعادتی شد در جوار پرنسس باشیم. راننده خوبی بود فرفروک.... خودش،و همکارش پیاده شدند..ما اومدیم مهمانسرا... تا شب میریم گناوه... رونوشت به مهندس واتو واتو....
-
خانم مهندس
یکشنبه 1 مهر 1403 10:30
قبل از رفتن مهمانسرا رو هماهنگ کردم، وقتی رسیدیم بوشهر، رفتیم خوابگاه، وسایل خانم مهندس رو بردیم تو...فرم های مربوطه رو پر کرد...خودم کمدش رو براش مرتب کردم، یه اتاق نه چندان بزرگ بود که چهار تا تخت دو نفره داشت، یه دختر ناناز و مهربون شیرازی هم مستقر شده بود که راهنمایی مون کرد...نیوشا همش تکرار میکرد که من نمی تونم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 شهریور 1403 03:06
برازجان هستیم. خونه ی دختردایی مهربان و سخاوتمند... فردا نیوشا رو میبریم بوشهر...دانشگاه خلیج فارس...رشته شهرسازی میخونه... هوا عجیب خوبه....شرجی نیست...
-
ناسپاس
چهارشنبه 28 شهریور 1403 09:22
میگه منو ببخش...یه فرصت دیگه بهم بده ... میگم چند بار؟ فرصت ها تموم شد دیگه ... خنجر زدی به قلبم ....و تلاش هایی که میکنی برای به دست آوردن دلم ، مثل اینه که اون خنجر رو ریز ریز می کشی بیرون ....دردش بیشتره ********* میگم اگه میخوای منو خوشحال کنی، خونه باغ رو تعمیر کن، میگه هر کاری می کنم تو راضی نیستی، میگی هیچ کاری...
-
دیدار وبلاگی
سهشنبه 27 شهریور 1403 09:35
اواخر سال نود بود، روزهای اولی بود که با بلاگستان آشنا شده بودم و پره شور و شوق ...گم گشته ام را پیدا کرده بودم. گمانم از وبلاگ زنده بود که توی کامنت ها پیداش کردم، اهل کل کل بود و شر و شور، پرهیجان، سر نترس، و سرشار از عشق و مهر ... کم کم با هم ارتباط گرفتیم..من کامنت بزارم، اون بزاره ...نمیدونم دلیل کششی که بهم...
-
همسفر
شنبه 24 شهریور 1403 09:07
کاسه ماست محلی تو دستمه، زیر درخت نخل تو حیاط خاتون ایستادم نگاهم به آسمونه نخله قد کشیده دستم بهش نمیرسه...چند سال پیش کوتاه بود راحت ازش می چیدیم... میخندم به خاتون میگم حالا من این ماست رو با چی بخورم خب ؟ زیرش دو سه تا دونه افتاده بود جمعش کردم امان از شرجی هوا.... ********** میگه بهار بیا یه بره سر بریدم دستام...